سلام

در جستجوی عدالت

ما 8 مهمان  آنلاین داریم.
Content View Hits : 62798
سه کلید Print E-mail
Monday, 28 December 2009 00:10

 برگرفته از: درخت عشق و خرد (1992) از Henri Gougaud

 ترجمه: معصومه حلیمی

 خداوند مرد و زن را آفرید و آن دو را در کنار هم قرار داد تا شریک و غمخوار هم باشند. از آن جایی که آن دو خیلی شبیه به هم بودند، همه چیز بخوبی پیش نمی رفت. خداوند به آنان قدرت و توان یکسان داده بود؛ فلذا، مشاجره و جدل کار روز مره آنان شده بودند، و هیچ یکی را بر دیگری غلبه ای نبود.

روزی، مرد عصبانی شد و با خود گفت: "زندگی این چنینی دیگر راحت نیست. باید یکی از ما تصمیم بگیرد و رییس باشد و آن هم باید من باشم." او به در بار خدا رفت.

-         سلام بندۀ من.

-         سلام بر خدای بزرگ. من برای حل مشکلی پیش شما آمده ام.

-         بگو فرزندم! مشکلت چیست. گوش هایم با توست.

 

مرد نفس عمیقی کشید و گفت:

ای خالق هستی! ای که هر تار مویت مزین به ستاره هاست و ای که با هر قدمت یک جهان می آفرینی و ای که هر صبح با دست راستت خورشید را در آسمان ظاهر می کنی و در هنگام غروب با دست چپت آن را در پشت افق قرار می دهی!

تو می دانی که شریک من همان قدر قدرت دارد که من. این چیز خوبی نیست. خداوندا! جنگ های ما دایمی شده اند و خوشبختی ها از ما گریزان. از تو می خواهم که مرا رییس خانه قرار دهی. برای این کار، من باید سینه فراختر، بازوان نیرومند تر، قد رسا تر، و پاهای استوار تر داشته باشم.

-         آیا خوب فکر کرده ای که چه می خواهی بندۀ من؟

-         بلی، در باره تمام جوانبش.

پس از سکوت طولانی، خداوند به مرد گفت:

-         چنین خواهد شد، همان گونه که تو می خواهی. به زمین برگرد و عاقلانه رفتار و حکومت کن.

مرد از پله های آسمان پایین آمد. دوان دوان وارد آشپز خانه شد. بادی در گلو انداخت و به زن گفت: " آی زن! نگاهی به من انداز و دستی بر بدنم کش. من از تو قوی تر هستم. پس از این، در برابر من چشم هایت را می بندی و به آرامی راه می روی. خداوند طرفدار من است. او به من قدرت پیروزی بر تو را داده است."

زن اعتراض کرد. مرد را چنگ کشید. به رویش پرید، به دندانش گزید و کتکش زد. مرد از پشت گردن زن گرفت و او را به زمین زد. با یک دست صورت زن را بر روی زمین نگهداشت و با دست دیگرش آن قدر به زن کوبید که به ناچار پوزش طلبید. مرد، مغرور به زورش، گفت: "اگر اطاعتم کنی، قدر تو دانم و الا خوراکت گرد چپلک هایت بود و نوشیدنی ات اشک چشمانت. حالا برو تا کمی بخوابم."

زن رفت .... او مستقیما پیش خدا رفت.

-         سلام دخترم.

زن از شدت خشم به خود می لرزد.

-         سلام بر خدای من. آمدم تا شکایتت به درگاهت برم. چرا قدرتی را که به من داده بودی از من باز پس بستاندی؟

-         نه. تو همانقدر  نیرومندی که قبلا بودی. 

-         خدای من! اگر چنین می بود، شوهرم نمی توانست پا های پر گلش را وسط دو شانه ام بگذارد.

خداوند آنچه را که بین او و مرد گذشته بود برای زن قصه کرد. زن گوش کرد و، بعد، گفت:

-         طبق عدالتت، تو باید به من همان قدرتی را بدهی که به مرد دادی تا با هم برابر باشیم، مانند گذشته.

خداوند سرش را تکان داد.

-         خیلی دیر شده است دخترم. خداوند آنچه را بدهد پس نمی گیرد. همسرت می خواست از تو قوی تر باشد که  حالا هست و خواهد بود، برای همیشه.

زن ناراحت شد. مشت هایش را گره کرد و بر پاشنه کفش هایش چرخید. با گامهای استوار و غرغر کنان از درگاه خدا خارج شد و مستقیما پیش شیطان رفت. با آه و ناله ماجرا را برای عمو شیطان شرح داد. شیطان نوازشش کرد و گفت: "چیزی از بین نرفته است. برگرد پیش خدا! پیشش التماس و تملق/ تضرع کن که دوستش دارد. در نهایت، سه کلیدی را که پیش شمینه اش آویزان است بخواه. آن ها را پیشم بیاور تا راه استفاده از آن ها را بنمایمت."

زن راه درگاه خدا در پیش گرفت. تمام شب پله ها و راه های باریک را طی کرد. صبح به دروازۀ آسمان رسید. سرش را داخل در نیمه باز کرد و با صدای ظریفش گفت: "اجازه می فرماید خدای من؟" وارد دربار خدا شد؛ در حالی که با نوک انگشتان پاهایش راه می رفت و خود شیرینی می کرد.

-         ای خدایی که به بزرگی ات معترفم. تو دو کوه را نیافریدی مگر این که برای موجودات زنده دره ای بین آن دو قرار دادی. هر چه زمستانت خشن تر باشد، بهارت زیبا تر می شود. حتا یک خمیده چوب در دست تو قدرت شکست ناپذیر می یابد. عدالتت نیز دلپذیر است.

-         دیگر چه می خواهی ای دخترک من؟

-         چیزی بزرگی نمی خواهم. من تنها آن سه کلید آویزان شده پیش شمینه را می خواهم.

چشم خدا برقی زد.

-         بگیر.

زن کلید ها را برداشت و به زمین باز گشت. دو باره کوشید تا پیش شیطان برود. عمو شیطان که پیش خانه اش به استقبال او آمده بود گفت: "در این کلید ها قدرتی نهفته است که اگر استفاده درست آن ها را بدانی، شوهرت در پیش تو خلع سلاح می شود."

اولین کلید، کلید آشپز خانه است. تو می دانی که مردان چقدر دوست دارند که سر سفره بنشینند. دومین، مربوط به اتاق خواب است که مردان سخت به آن عشق می ورزند. و بالاخره، سومین مربوط به اتاق گهواره بچه ها است که باز مردان عاشق اولاد هستند.

شیطان به زن گفت: "این کلید ها را بگیر و هر سه درب را قفل کن. هر وقت شوهرت به خانه آمد هیچ کدام را به رویش باز نکن تا این که در برابر تو تسلیم شود."

-         متشکرم شیطان مهربان. بگذار ترا ببوسم.

زن کلید ها را در جیبش گذاشت و به خانه اش باز گشت.

شب که مرد به خانه آمد همسرش را دید که با خونسردی روی سنگ پیش در نشسته در حالی که ترنمی بر لب دارد. مرد با خودش غرغر کرد: "تا لحظۀ دیگر برایت آوازی بخوانم که کیف کنی." او داخل خانه شد. سر و صدای زیادی بر پا کرد و بعد بسرعت پیش زنش برگشت.

-         چه کسی درب ها را قفل کرده است؟

-         من این کار را کرده ام.

-         چطوری تو این کار را کردی؟ از کجا آوردی کلید ها را؟

-         خدا به من داده است.

مرد سه بار با خود غرغر کرد و دوید به سوی پله هایی که به خانه خدا می رفتند. رفت تا که به پیش خدا رسید.

-         ای پدید آرندۀ کاینات! من به کمکت نیازمندم. زن آشپزخانه، اتاق خواب و گهواره فرزندانم را بر من دریغ کرده و در ها را بسته است. این زن بد جنس می گوید که کلید ها را از تو گرفته است.

-         صحیح است؛ من کلید ها را به او داده ام، ولی شیطان تنها کسی است که می تواند طریقه استفاده از آن ها را به زنت یاد داده باشد.

-         شیطان او را کمک کرده است؟ پس، او به تو خیانت کرده است. خدایا! تنبیه کن او را و متوقف ساز قدرتش را.

-         غیر ممکن است پسرم. خداوند عطایایش را پس نمی گیرد. کلید ها برای همیشه از آن زن است.

-         پس، شکم گرسنه ام را چه کسی سیر خواهد کرد و بدن خسته ام را چه کسی مرهمی خواهد نهاد؟ فرزندانم چه می شوند؟

-         از همسرت بخواه فرزندم.

مرد به خانه اش باز گشت. اول، زنش را، بر خلاف میلش، گرامی داشت و ، بعد، در ها گشوده شدند. دیک روی اجاق شروع به قل قل کرد و رخت خواب پهن شد.

از آن زمان، زنان نگهبان کلید هایند. مردان در بیرون از خانه قویند و در خانه ضعیف. هر کسی قدرتش را دارد و عدالت هم همین است؛ چون خدا و شیطان هر دو با هم چنین خواسته اند.

 

Trackback(0)
نظر (0)Add Comment

نظر بدهید
quote
bold
italicize
underline
strike
url
image
quote
quote
smile
wink
laugh
grin
angry
sad
shocked
cool
tongue
kiss
cry
کوچکتر | بزرگتر

busy