سلام

در جستجوی عدالت

ما 2 مهمان  آنلاین داریم.
Content View Hits : 62861
سفرنامه هزارستان (21)، بامیان PDF Print E-mail
Written by Administrator   
Monday, 08 June 2009 23:54
Article Index
سفرنامه هزارستان (21)، بامیان
صفحه دوم
All Pages

21

علی احمد راسخ 

         دارد غروب می شود. جاهای زیادی را باید می دیدیم، اما وقت نیست. دانشگاه بامیان را، که برخی از دوستان در آن جا مشغول تدریس هستند، هم نتوانستیم ببینیم. فضای بامیان تداعی گر یاد و خاطره مربوط به گذشته و امید های آینده است.

 تاریخ بامیان دوره ای و تکرار عظمت، شکست و حیرت است، چه در دوره بوداییان و چه در اسلامیان و مغولان و بالاخره مجاهدان و طالبان. یقینا هر سه پدیده (عظمت، شکست و حیرت) در تمام دوره ها یکسان و همسطح نبوده است. روزی و روز گاری نه چندان دور، پس از یک دوره طویل شکست و حیرت هزاره ها، بامیان شاهد تشکیل حزبی بود که برای نسل فرو رفته در حیرت امیدواری مجدد را به همراه اورده بود؛ حزبی که شکست خورد و با استقرار دوباره در دامن بودا یک دوره پسا شکست را در پیش گرفت؛ حزبی که باز شکست خورد و مایه حیرت شد. امروز حتا واژه "وحدت" حزب سالم نمانده و نقشش هم به نفاق افکنی و پراکنده سازی هزاره ختم شده است. تعدادی از سیاسیون هزارگی به اندازه توان و پولی که از وحدت بجامانده از مزاری و سایر جان نثاران به جیب زده اند، حزب ساخته اند که هنوز اعتبار نام خود را از کار و میراث مزاری می گیرند در حالی که هیچ کدام به مزاری وفادار نیست. نام تکراری "وحدت ..." های فعلی موید این نکته است که این حزب چقدر امید آفرین بوده در اوایلش و البته هزار افسوس که دیگر وجود ندارد.

 

به سمت دشت ملا غلام راه می افتیم، جایی که برخی از کارمندان را درخود جاداده است. در این جا ظاهرا بنا است شهرکی ساخته شود؛ شهرکی که آدم را به یاد کابل، پایتخت و مرکز مدنیت کشور، می اندازد. در پیش هر خانه و در بیخ هر دروازه ای برجستگیی دیده می شود که وجود مستراح در آن سمت دیوار را تداعی می کند. سیستمی که در کابل برای جمع آوری و دفع فاضلاب خانه ها در گذشته رایج بود و البته تا حالا هم وجود دارد فعلا در شهرک های نوساز و "مدرن" هزارجات کپی برداری و تقلید غیر مفید و، در واقع نا سالم، می شود. در این سیستم، مواد قابل بازیابی از دیگر مواد تفکیک می شوند؛ ادرار به بیرون هدایت می شود تا کوچه را آلوده کند و مدفوعات دیگر در همان گودالی تحت بیت الخلا جمع می گردد. خانه ها هم شکل و هم قد و خاکی هستند.

خانه ابراهیم خان را براحتی پیدا می کنیم. خانه تمیزی دارد مانند خانه رییسان. فراموش نکنیم که صاحبان خانه همه رییسند بر ذکور و اناث. وقتی به تمیزی خانه نگاه می کنم و به لباس های پر از خاک خود و همراهان، کمی شرمنده می شویم. چاره ای نیست؛ و خوشبختانه ابراهیم خان از عصر فوتبال خاکی بوده است. از پشت در کسی سرفه می کند؛ سرفه ای از نوع سرفه شیخی و آخوندی که در هنگام ورود به خانه دیگران در حکم اعلام ورور است. صدایش برایم آشنا است، مخصوصا ان دنباله صرفه می رساند که باید ابراهیمی باشد که تقریبا هشت تا نه سال است که ندیدمش. وقتی در مشهد بود، به جناح کریم خلیلی منتسب بود. اری خودش است که کما فی السابق با خنده می آید. باز همان دوستانی از جنس طلبه و دانشجو هر چند غیر از من همه مشغول کارند. ابراهیمی طلبه مشهد فعلا قوماندان اپراسیون قل اردو در بامیان است. وقتی از نقش و شغلش مطلع می شوم داستان شش پل را برایش تعریف می کنم که ایشان از ان قوماندان به عنوان فرد وظیفه شناس تعریف کرد. ابراهیم خان نان مفصل تهیه دیده است که البته اعلان می کند که دست پخت خانم قوماندان صاحب است، چون رییسه خانم خودش ماموریت رفته بود. صحبت از دنیای سیاست است گرچه صحبت های دوستانه و مسایل اجتماعی غیر سیاسی غلبه دارند. دوستان از من می پرسند که ایا امریکایی ها روزی دوستان (نوکران) خود را در افغانستان تنها خواهند گذاشت. من می گویم جواب را باید خود دوستان بدهند؛ با این همه، برداشت خود را می گویم به صورت یک قضیه کلی ایجابی که تردید پذیر نباشد. در پایان، با این سوال از خود سر به بالین می نهم که چرا حضرات از رفتن امریکایی ها می ترسند. بدون امریکا آنها بازنده خواهند بود؟