|
یک شنبه 30 سرطان 1387
نگاه دو باره به تهاجم کوچی ها به هزارجات
این دومین تابستان است که تهاجم کوچی ها با حمایت دولت
افغانستان به هزارجات به مساله اصلی در افکار عمومی هزاره ها بدل شده
است. سال گذشته درست در همین ایام، هجوم کوچی ها به بهسود به مهمترین
واقعۀ تهدید کنندۀ حیات جمعی هزاره ها پس از سقوط طالبان تبدیل شده بود.
در سال 86، نیرو های مردمی بهسود و اطراف با دست خالی مقاومت کردند. علی
رغم هشدار های مکرر، نیرو های هزارگی صاحب قدرت و ثروت و عضو دولت تحت
الحمایه و قوم تبار کرزی مساله را جدی نگرفتند. امسال، کوچی ها با درس
گرفتن از هجوم سال گذشته خود با امکانات و آمادگی بیشتر یورش خود به
هزارجات را تحت حمایت دولت کرزی به اجرا گذاشته اند.
با آن که تهاجم کوچی ها به هزارجات مهمترین عامل تهدید
کننده حیات هزاره ها پس از سقوط طالبان به حساب می آیند، جبهه هزاره ها
هنوز نتوانسته است خود را بطور کامل یا در حد لازم برای رویارویی با
شرایط بحرانی آماده کند. هنوز دسته های مقاومت مردمی نقش اصلی را در
مقاومت و حفاظت از جان، ناموس و سر زمین هزاره ها به عهده دارند.
گر چه اخیرا تحرکاتی برای ایجاد هماهنگی، که عمدتا صوری
به نظر می رسد، میان نیرو های مرتبط با هزاره ها انجام شده اند، اما این
اقدامات به دلایل گوناگونی افق موفقیت آمیزی پیش رو ندارند. هزاره های
دولتی و صاحب قدرت و ثروت هنوز تعریف مشخصی از کوچی و حامیانش ندارند؛ هر
چند، آقای محقق تا حدی صریحتر از بقیه هزاره ها دولت افغانستان را در
قضیه دخیل دانسته است. با کمال تعجب، عمده هزاره های شریک دولت تبار گرای
کرزی کوچی ها را طالب می دانند و با این موضع جاهلانه خویش به تجاهل دست
می زنند.
از سوی دیگر، برخی از نیرو های شیعی غیر هزاره در همکاری
با هزاره ها جدیت و صداقت لازم را ندارند. نبود اسلحه کافی در هزارجات
جبهه هزاره ها را آسیب پذیر ساخته است؛ در حالی که، کوچی ها با حمایت
دولت افغانستان و چراغ سبز امریکایی ها تسلیحات مدرن و کافی در اختیار
دارند. برخی از نیرو های ساده اندیش و خوش باور و شاید معامله گر با
اجرای برنامه خلع سلاح و جمع اوری اسلحه های سنگین مربوط به هزاره ها
بزرگترین خیانت به هزاره ها را در دوره پس از طالبان انجام داده اند. این
ساده اندیشان معامله گر مردم را عملا بی حفاظ گذاشته اند بدون این که حتا
یک قدم در جهت تامین اینده این خطه برداشته باشند.
نویسنده این سطور که در تاریخ 11 جولای 2008 از مسیر
بهسود – میدان از هزارجات عازم کابل بود مظلومیت و تنهایی مردم را به چشم
سر دیده است.
با توجه به مشاهدات من از هزارجات و برخی مناطق بهسود
موارد زیر پیشنهاد می شود:
1.
لازم است
که هزاره ها کوچی ها را به عنوان ابزار چپاول و فشار دولت های گذشته و
حال افغانستان علیه اقوام غیر پشتون تعریف کنند و مسوولیت آن را متوجه
دولت نمایند هر چند طالبان هم به آنان کمک می کند. این مساله دست هزاره
را برای انجام برخی کار های حقوقی بعدی باز می گذارد.
2.
هر چند
گفته می شد که اقای اکبری مسوولیت ساماندهی نظامی مقاومت هزاره ها علیه
تهاجم کوچی ها را بر دوش دارد، بهتر ان است که مقاومت کاملا جنبه مردمی
داشته باشد و خود مردم سلول های مقاومت مردانه و زنانه تشکیل دهند.
3.
هزاره
های مناطق جنگی از مهاجرت به کابل پرهیز کنند و همان گونه که خود دیدم
به سوی حصه دوم بهسود، بامیان و دایکندی پناه ببرند.
4.
برای
حفاظت از نوامیس، جان و اموال بیجا شدگان، کمیته های امنیتی و کمک رسانی
مخصوصا از زنان و دختران مکتبی تشکیل شوند. هزاره ها از دوران جنگ بین
خود درس بگیرند و مبادا در حفاظت از مهاجرین خویش قصور و تقصیری از خود
نشان دهند.
5.
از آن
جایی که پدیدۀ کوچی گری تهدید کنندۀ حیات جمعی تمام اقوام غیر پشتون و
حتا عامل بر هم زننده همبستگی ملی است، تلاش جدی برای جلب کمک نیرو های
تاجیک و ازبک انجام شود. شکست هزاره ها در رویارویی با کوچی ها می تواند
زمینه ساز مشکلات جدی و شاید شکست سایر اقوام غیر پشتون هم را هم در پی
داشته باشد.
6.
ممکن است
راه های منتهی به هزارجات بسته شوند. برای کمک رسانی به هزارستان، هزاره
ها به هر نحو ممکن باید حد اقل راه های غوربند و بلخاب و سایر راه های
فرعی از سمت شمال را باز نگهدارند.
7.
نیرو های
هزارگی تحت پوشش اردوی ملی در بامیان و غزنی مسوولیت سنگینی در شرایط
دشوار کنونی بر عهده دارند و باید آماده کمک به مردم خود باشند.
8.
تمام
سلول های مقاومت در استفاده از اسلحه موجود در هزارجات نهایت صرفه جویی
را به عمل آورند و مردم هم خود را برای یک دوره سخت آماده کنند.
9.
افراد
مجرب محلی و تحصیلکرده مخصوصا در رشته های روانشناسی برای کمک در جمع
خانواده های آواره حاضر شوند.
10.
هزاره ها
در سراسر جهان احساس مسوولیت کنند و یک بار دیگر همبستگی جانانه خود را
به نمایش بگذارند.
فتنه
کوچی ها و گزینه های فرا روی هزاره ها
پس لرزه های هجوم
کوچی ها به بهسود
************************
سه شنبه 21 دسامبر 2004 - 01 دی
1383
مصطفی دانش
کارشناس مسائل خاورميانه
منبع: سایت بی بی سی
خاطراتی از آخرين ديدار با ببرک کارمل
آخرين ديدارم با ببرک کارمل به سال ۱۹۹۵ برمی گردد که
آن را به خوبی به خاطر دارم.
در شهر کوچک حيرتان در شمال
افغانستان به ديدار او رفته بودم. اکنون سه سال بود که مجاهدين در
افغانستان حکومت می کردند و کشور را به ويرانه ای تبديل کرده بودند. کشور
در تب و تاب بود اما کارمل به فراموشی فرو رفته بود.
وقتی در برابر رئيس جمهور پيشين
قرار گرفتم ابتدا او را نشناختم. پيرمردی فرسوده و درهم شکسته در برابرم
ظاهر شد که بيماری سرطان بر زندگی او چنگ انداخته بود. در سالهای پيش بيش
از ده بار در کاخ ارگ پای صحبت او نشسته بودم. او در جنگ سرد به عنوان
يکی از مهره های مهم بلوک شرق، اعتبار زيادی داشت. در آن ديدارها با شور
و هيجان و اعتماد به نفس بی پايان از اهداف و نقشه های خود حرف می زد.
کارمل از ديدار من شگفت زده
است. چهره گرفته اش باز می شود و مثل ياری گمشده در آغوشم می گيرد. فکر
می کنم تنها روزنامه نگاری بودم که در آن روزهای تيره و تار به سراغش
رفته بودم. همه ترکش کرده بودند. ديگر نه از پزشکان مخصوص روس خبر بود و
نه از صدها فرمانده و ژنرالی که روزگاری احاطه اش کرده بودند. او همه
چيزش را از دست داده و با خفت و خواری به اين شهر دورافتاده تبعيد شده
است.
اتحاد جماهير شوروی تا آنجا که
توانست از او بهره برداری کرد، اما امروز که او مطرود شده، حتی از دادن
ويزای سفر به او خودداری می کند. او اجازه ندارد برای معالجه و ديدار
خانواده اش به روسيه سفر کند.
دوران زمامداری کارمل به همان
نحوی پايان يافت که آغاز گشته بود: با اراده و دخالت مستقيم شوروی. روزی
در اواسط سال ۱۹۸۶ ويکتور پليچکا به همراه دو عضو هيئت سياسی "حزب
دموکراتيک خلق افغانستان" به نزد کامل رفتند و از او خواستند که استعفای
خود را امضا کند. کارمل می دانست که اگر مقاومت کند به سرنوشت حفيظ الله
امين، رئيس جمهور قبل دچار می شود که در سال ۱۹۷۹ به اشاره روسها کشته
شد.
به ياد دارم که در سال ۱۹۹۱
حدود يک سال قبل از سقوط دولت نجيب الله در کابل برای مصاحبه به ديدار
کارمل رفته بودم. او تازه از تبعيد در مسکو به افغانستان برگشته بود.
شوروی در آخرين مرحله پيش از سقوطش بود. کارمل ديگر آن مريد وفادار برای
اربابان سابق نبود. او اينک از سياستهای "شيطانی" روسها به شدت انتقاد می
کرد. از نياز به آزادی و از ضرورت دفاع از استقلال ميهنش سخن می گفت. عده
زيادی از افسران عاليرتبه ارتش افغانستان گرد او جمع شده بودند. برخی از
آنها در سرنگونی دولت نجيب الله در سال ۱۹۹۲ نقش داشتند.
پايان کار زمامدار طردشده
برگرديم به حيرتان سال ۱۹۹۵.
کارمل از دست مجاهدين جان سالم به در برده بود، اما از نظر سياسی ديگر
زنده نبود. مرد در هم شکسته ای که درحيرتان در برابرم نشسته بود، هيچ نقش
و اهميت سياسی نداشت. او فقط يک خاطره تلخ بود که مقدر بود دير يا زود
فراموش شود.
موقع خداحافظی با لحنی خسته و
دردآلود، از تنها حاصل عمر خود چنين ياد کرد: "بزرگترين درسی که در زندگی
گرفتم اين بود که هيچ کشوری نمی تواند به اتکای نيروی خارجی به آزادی و
استقلال و پيشرفت دست يابد. بايد به اراده مردم احترام گذاشت و از
استقلال کشور دفاع کرد. هر ملتی بايد روی پای خود بايستد."
آيا اين درس برای کسی که از
صحنه سياسی رانده شده، مهر "مزدور و خائن" بر پيشانی اش خورده و حالا در
آستانه مرگ قرار گرفته بود، می توانست فايده ای داشته باشد؟
در سال ۱۹۹۵ پس از سقوط اتحاد
شوروی سرانجام کارمل موفق شد ويزا بگيرد و به مسکو برود. سال بعد همانجا
درگذشت. جسد او را به افغانستان بردند و در همان حيرتان به خاک سپردند.
اما هنگامی که طالبان در در سال ۱۹۹۸ حيرتان را تصرف کردند، به سراغ
مقبره بتونی او رفتند و آن را منفجر کردند. مجاهدين بقايای جسد او را از
زير خاک بيرون کشيدند و به تماشا گذاشتند. بدين ترتيب سياستمدار نگون
بختی که هميشه از آبادی و سعادت ميهنش صحبت می کرد، و خود باعث ويرانی آن
شده بود، در دل گور نيز آرامش نيافت.
*****
چهار شنبه 14 حمل 1387
دانشگاه
نه، قربانگاه آری
هنوز متوجه نشده ام منظور کریم خرم، وزیر فرهنگ و اطلاعات
کابینه کرزی، از زبان غیر اسلامی و ملی چیست. غیر اسلامی و غیر ملی
خواندن برخی از واژه های فارسی از سوی وی این مساله را تداعی می کند که
یک زبان بر خاسته از اسلام و از ملت افغانستان وجود دارد که به عنوان
ملاک و استاندارد ارزیابی و سنجش نو آوری های زبانی و فرهنگی در این به
کار می رود. اما چنین زبان معیار برای سنجش زبان فارسی غیر از خود زبان
فارسی وجود ندارد. چون اولا خود زبان فارسی زبان ملی است و ثانیا زبان
دیگری نمی تواند معیار سنجش یا باز آفرینی و اصلاحات در آن باشد. ثالثا،
زبان مخصوص اسلام هم وجود ندارد. به بیان دیگر، اسلام هیچ زبانی پدید
نیاورده است که به آن زبان اسلامی نام گذاشته شود. اسلام از عربی به
عنوان زبان محل ظهورش استفاده کرده است اما آن را نیافریده. اگر با این
برداشت واژگان مانند دانشگاه و دانشکده را رد کنیم، در آن صورت
"پوهنتون"، "پوهنحی" و "فاکولته" هم غیر اسلامی هستند.
ممکن است کم کم به این نتیجه برسیم که کریم خرم از غیر
اسلامی و غیر ملی خواندن واژگان فوق الذکر چند منظور دارد: انحصار اسلام
و ملت و تحقیر کسانی که در
درون این حصار قرار
ندارند. حتا اگر وی چنین هدفی را در سر نداشته است، باز به خاطر غلبه
عنصر قومیت بر موضعگیری ها و ذهنیت شکاک کسانی که در بیرون از آن حصار
قرار دارند فورا آن هدف در اذهان متبادر می شود. اما از ان جایی که وزیر
فوق الذکر دلیل محکم و جدی مبنی بر غیر قومی بودن دیدگاهش ارائه نکرده
است و نیز به دلیل بدیل های غیر فارسیی که او به جای واژگان مورد اختلاف
در نظر گرفته است، این برداشت که موضعگیری او تحت تاثیر احساسات قومی
بوده است تقویت می شود.
موضعگیری هایی که از سوی فارسی زبانهای افغانستان، هزاره
ها و تاجیک ها، تا به حال شده اند بر این برداشت استوار بوده اند که کریم
خرم فردی است بی سواد که از زبان فارسی هیچ اطلاعی ندارد. بنا براین برخی
کوشیده اند نشان دهند که مثلا دانشگاه دارای ریشه فارسی و ترکیب فارسی
است؛ فلذا امیدوار هستند که وزیر جاهل با آگاهی از ریشه و ترکیب واژگان
ممنوعه فورا دست از عناد و ضلالت کشیده بر سبیل رشادت و اخوت ملی و
اسلامی گام بنهد. به نظر می رسد که چنین برداشتی به همان اندازه خطا است
که چنان امیدی.
با عنایت به واژگان حساسیت بر انگیز برای جناح پشتون می
توان دریافت که مخالفت کریم خرم و هم تبارانش آگاهانه و در عین حال
خصمانه است. این اگاهی بر یک تجربه تاریخی و پس زمینه سیاسی برنامه ریزی
شده استوار است نه از روی رقابت و بده و بستان هایی که رهبران تاجیک ها و
هزاره ها به عنوان فارسی زبانها انجام می دهند؛ معاملاتی که نه بر خرد
جمعی استوار است و نه محصول اگاهی تاریخی؛ زود گذر است و فاجعه آفرین؛ با
یک معامله چند میلیونی آینده مردم را به فروش می گیرند و با وعده مقام و
منصب به نظام ریاستی رای می دهند و بعد فریاد استبداد ستیزی سر می دهند.
کریم و سیاست هایش محکوم نیست؛ او بر طبق شخصیت تاریخی خود و تبارش
موضعگیری کرده است. او و هم فکرانش افغانستان را ملک خود می دانند و حق
خرید و فروش و معامله و اجاره اش را از آن خود. برای آنها افغانستان از
آن افغان است و بس و هر ان که چیز دیگری می گوید یاوه می سراید. انها
مالک مملکت هستند؛ همانطوری که حق اجاره و فروش دارند حق جعل واژه هم
دارند. پشتون غربگرایش عزیز است و بنیاد گرایش نیز. چه فرق می کند طالب
بیاید یا کرزی؛ یکی زباله پاکستانی می آورد و دیگری تفاله
امریکایی-انگلیسی. یکی تاریخ به توپ می بندد و دیگری زبان می برد. یکی ظل
الله است و دیگری ظل الامریک/الولایات المتحده. فرق نمی کند چه سایه ای
بر سر شما باشد، خدایی-طالبی یا امریکایی-کرزه یی. در هر صورت باید تابع
اصحاب قدرت بود و خود را با آن همنوا ساخت. این چیزی است که کریم خرم می
خواهد و دلیلش هم در بالا آورده شد.
بنا بر این، برای خرم جای سوال است که گروه هایی که طبق
پشتونوالی حق رفتن به دانشکده ها و رشته های دارای ارتباط مستقیم با نام،
نان و قدرت را نداشتند، چگونه به خود حق می دهند از آن قانون تخطی کنند و
حتا نام دانشگاه و دانشکده را به کار برند. واژگان مورد بحث واژگان کلیدی
و حیاتی هستند هم برای کسانی که می خواهند سلطه شکنی کنند و هم برای
آنانی که می خواهند آتش سلطه پشتونیسم را مشتعل نگهدارند. اگر دولت تحت
الحمایه کرزی می خواست به تنش ها خاتمه دهد، نوشتن معادل فارسی و پشتوی
نام موسسات آموزشی می توانست راه حل باشد؛ اما راه حل انها سنت حاکمان
قبلی است: انهدام و جلوگیری از رشد و تحول فرهنگ غیر پشتون. برای کریم
خرم دانشگاه فارسی تحمل ناپذیر است اما قربانگاه آن تجلیل شدنی.
خلاصه کلام، اگر فارسی زبانها می خواهند زبان و در واقع
قدرت خود را حفظ کنند نباید در این مورد حتا یک گام به عقب بگذارند. این
مبارزه دشوار نیست اما دراز مدت است. در این میان، از گروههای سیاسی و
نظامی فارسی زبان انتظار نمی رود که بتوانند کاری انجام دهند؛ چون کار
انان معامله است و برای انها زبان و تاریخ تنهای یک کالای معاملاتی به
حساب می ایند و نه بیش. سنگر داران این مبارزه مانند گذشته نیرو های فکری
بیرون از دایره قدرت هستند که باید به شکل مداوم کار کنند نه به سبک
ژورنالیستهای ما که یک روز فریاد می کشند و یک قرن می خوابند.
9 سنبله 1386
تلاش
کرزی برای دور آینده
"اختیار
این خاک به دست افغانهاست. این نکته را مخصوصاً به فرماندهان پلیس
می گویم. اینجا اقتدار مربوط به دولت افغانستان
است. هر مامور افغانستان به خصوص پلیس، اگر به جای پیروی از
فرماندهان شان از خارجی ها دستور بگیرند،
از کار برکنار خواهند شد. فرماندهان شما پی آر
تی ها (گروههای خارجی بازسازی ولایتی)
نیستند، فرماندهان شما والیان هستند و دولت افغانستان."
سخنان بالا را
حامد کرزی در همایشی به
نام "سومین کنفرانس ملی مبارزه با مواد مخدر"، که
چهارشنبه 29 اوت 2007 -
07 شهریور 1386
برگزار شد، ایراد کرد. اگر این سخنان را رییس جمهور کشوری به زبان می
راند که کشورش توسط نیرو های خارجی اشغال و حکومت ان کشور مخالف نیروهای
خارجی می بود، در ان صورت، این سخنان هم ارزشمند می بودند و هم تقابل دو
گونه "اختیار" و "اقتدار" را نشان می دادند. در یک طرف حکومتی قرار داشت
که از مردمش نمایندگی می کرد و بر اساس این نمایندگی اقتدار مشروع داشت و
چنین حکومتی خود را مستحق می دانست که به مامورین خاطی و فرمانبردار
"خارجی ها" بگوید که در صورت تکرار اشتباهات از کار برکنار می شوند.
انچه که چون افتاب روشن است این است که اقای کرزی و
حکومتش فاقد ویژگیهای مردمی و دارای اقتدار مشروع است. درست است که او را
از درون صندوق های رای بیرون اوردند، اما او حتا پیش از کنفرانس بن به
عنوان حاکم افغانستان تعیین شده بود. مشروعیت او ناشی از نمایندگی
افغانها نبود، بلکه وی به عنوان یک حاکم "دست نشانده" و تحت الحمایه بر
مردم افغانستان تحمیل شد. ارزش کرزی و حکومتش ارزش صوری است و قدرتش هم
نمایشی است. او بدون نیروهای حامی خارجی اش قدرتی و با وجود آنها شخصیت
قابل احترامی در تاریخ افغانستان نخواهد داشت.
سوال این است که اقای کرزی با درک وضعیت و شرایط خودش،
چرا سخنانی بر زبان رانده است که یک حاکم مستقل و مشروع می راند؟ او که
همه چیزش مدیون "خارجی ها" است و انها را نیروهای ازادیبخش می دانست،
چگونه به خود حق می دهد که بین خود و اربابانش خط حایل و فاصل بکشد؟ چه
شده است که کرزی "اختیار طلب" شده است؟ ایا کرزی می تواند امریکایی ها را
بگوید که از بگرام خارج شوند؟ واقعیت این است که ان ماموری که از خارجی
ها اطاعت می کند تقصیری ندارد و در واقع او از لحاظ رعایت سلسله مراتبی
کار درستی انجام داده است. او می داند که حتا شخص کرزی توانایی سرپیچی از
اوامر خارجی ها را ندارد پس چرا او اطاعت نکند؟ انجا افغانستان است. از
مردم عادی انتظار ازاده بودن دارند اما دست نشانده بودن حاکمان ایرادی
ندارند. در ان جا یک مامور پولیس را به جرم اطاعت از خارجی ها از کار
برکنار می کنند اما رییس جمهوری که در المان حکومتش اعلان و با هلی کوپتر
خارجی ها جا بجا شد مصون از سوال است.
سخنان کرزی، که با توجه به دست نشانده بودنش بیشتر به طنز
می مانند، برای منع اطاعت از خارجی ها ادا نشده اند. او می داند که برای
مردم افغانستان کاری نتوانسته انجام دهد اما برای فریب انها خود را مستقل
از خارجی ها نشان می دهد. او می خواهد برای دور دوم در کرسی بماند و برای
همین مساله خود نمایی می کند. البته کرزی با حمایت خارجی ها باز می تواند
از صندوق، رییس جمهور براید ولی یک نکته ظریف را او بیان کرده است هر چند
غیر مستقیم. عمر دست نشانده ها کوتاه است و انها می خواهد با شعار های پر
طمطراق چند روز بیشتر دوام بیاورند. 31 اوت 2007
********************************************************
27اسد 1386
غایب بزرگ
جشن استقلال
در افغانستان،
دولت سالگرد باز پسگیری استقلال کشور از انگلیس را جشن گرفت. این درست
زمانی برگزار می شود که افغانستان در اشغال امریکا و انگلیس به سر می برد
و طعنه آمیز تر این که این مراسم جشن استقلال توسط حکومتی برگزار می شود
که دست نشانده ای بیش نیست. وقتی کسانی مانند حامد کرزی و اصحابش که در
فردای اشغال کشور به قدرت رسانده شده اند استقلال افغانستان را گرامی می
دارند و از ان یا د می کنند بیشتر حالت هجو و جوک پرانی به مردم
افغانستان را دارد.
در حکومت های
تحت الحمایه، در عرصه اسطوره ها و سمبل ها هم تلاش می شوند تا جایگزینی
صورت گیرد. سال اول برگزاری جشن استقلال توسط دولت وابسته کرزی تلاش می
شد که چهره وابستگی و حقارت اور کرزی را در پشت تصویر امان الله خان
پنهان نمایند تا مردم افغانستان حد اقل به یک روز تاریخی و به یک چهره
ماندگارش دلخوش نمایند.
امسال، مراسم
بیشتر حال و فضای قومی داشت. چهره های پشتون، ظاهر و کرزی، به عنوان سمبل
های مسلط در روز استقلال نمایانده شدند. تلاش گسترده نیروهای اشغالگر و
دست نشاندگان داخلی شان کم کم به ثمر می نشیند و سمبل های ذلت و خواری به
جای اسطوره های ازادی نشانده می شوند. امسال امان الله غایب بود. بهتر هم
همین است که مردم افغانستان در زمان اشغال کشور چنین مراسمی را جشن
نگیرند. چنین مراسمی و در چنین شرایطی علنا بی احترامی به چهره های
ازادیبخش کشور قلمداد می شوند. در ان زمان مردم افغانستان در سایه رهبری
امان الله انگلیس را بیرون راند و استقلال افغانستان را باز پس گرفتند
ولی دست نشاندگان فعلی اشغال مجدد ان توسط انگلیس و امریکا را جشن می
گیرند.
مردم افغانستان
نیاز به تفکر جدی و عمیق دارند تا جواب وضعیت دشوار خود را بیابند. چرا
در سرزمین انها کار درستی انجام نمی شود؟ چرا دست اورد های مهم انان
همیشه مفت و اسان به هدر می روند؟ چرا در کشور انها مفاهیمی مانند
استقلال و ازادی پا نمی گیرند؟ چرا نیرو هایی که واقعا ازادی و استقلال
را دوست دارند نمی توانند در افغانستان ظهور کنند؟ چرا امان الله نتوانست
در سر زمینی که ازادش کرده بود پناهگاهی برای پنهان شدن بیابد و چرا
عاقبت به دولتی پناهبرد که 10 سال قبل از ان شکست داده بود و دشمنش بود؟
|