سلام

(نشریۀ الکترونیکی)

محل طرح دیدگاهها و بحثهای سیاسی، حقوقی، تاریخی، ادبی و اجتماعی

   
 

صفحه اول | در باره ما | آرشیو | تماس با ما | نظرات شما | عکس | گوناگون | کتاب

جمعه 23 می 2008
 

تبریک به علی پیام

 

خبر خوشحال کننده و مسرت بخش بود: علی پیام در  فیستیوال بین المللی طوبی در داستان نویسی برنده شده و این جوائز به وی تعلق گرفت: دیپلم افتخار، تندیس جائزه و جائزه نقدی.

این موفقیت را به حضرت ایشان تبریک می گویم و همچنان منتظر گام های بزرگ دیگر می مانم. بیش از این نتوانستم بنویسم. وقت نبود در حال کوچم به سر زمینی که سال هاست ندیده ام، تا دو سه ساعت دیگر باید به طیاره برسم. اگر اطلاعات بیشری یافت شد در فرصت دیگر و اگر به انترنت دسرسی داشتم در جای دیگر، در این باره خواهم نوشت.

 

علی احمد راسخ

 

 

 

*********************************

 

چهار شنبه 24 دلو 1386

 

بابه گگ

 

 قبلا از افغانهای مقیم تورنتو در باره هم میهنانی که در قبال انتقال اقوام شان به کانادا توسط کلیسا مسیحی شده اند چیز هایی شنیده بودم، اما در ذهنم این دغدغه وجود داشت که در باره نحوه ارتباط این هموطنان با کلیسا اگاهی پیدا کنم. اولین بار در شهر خود مان، لول (بر وزن جدل)، بود که با جوانی هموطن رو برو شدم که خانواده اش با کمک کلیسا به کانادا امده بود. دقیقا یادم نیست، اما احتمالا سال 2004 بود یک هموطن دیگر خبر داد که یک پیتزا فروشی افغان در حوالی دبیرستانی که در آن جا زبان فرانسه می خواندم وجود دارد.   روزی برای خوردن پیتزا به مغازه اش رفتم و طبق معمول از یکدیگر در باره نحوه آمدن به کانادا سوال کردیم. او از شیعیان دوازده امامی اما غیر هزاره بود که، به گفته خودش، در پاکستان به کلیسا می رفته و سر انجام با کمک کلیسا همراه با خانواده اش به کبک منتقل شده بود. این مساله کنجکاوی مرا بیشتر برانگیخت، اما برای رعایت احترام به انتخاب افراد نپرسیدم که فعلا مسلمان است یا مسیحی.  قبلا خودم آشکارا و غیر آشکارا دیده بودم که سازمان های ارائه دهنده خدمات به مهاجرین به گونه ای تلاش می کنند که مهاجرین را با کلیسا پیوند دهند و از ان جایی که ادعای سکولار بودن داشتند این حرکت ها برایم کمی عجیب بود ولی زود دریافتم که خیلی از گروهها مانند دولت ها اهداف واقعی خود را عیان نمی سازند.

به عنوان نمونه، روزی در همان سال اول ورود ما به کانادا، یکی از سازمان های غیر انتفاعی که به جای دولت کار های خدمات رسانی به مهاجرین را به عهده داشت خبر داد که اماده باشم برای چند ساعت تور دور شهر و اشنایی با ان. مسیری را که اتوبوس ما باید طی می کرد با ورود به محوطه یک کلیسا شروع شد و بعد به جاهای قدیمی تر شهر. در اواسط گشت و گذار، نقشه ای را در داخل اتوبوس توزیع کردند که مربوط به شهر بود ولی در پشتش تنها ادرس و نقشه کلیسا های شهر به چشم می خوردند. نحوه تبلیغ بگونه ای بود که کسی متوجه هدف نشود و نامی هم از کلیسا برده نشد اما تبلیغ کلیسا نصف هدف توزیع ان نقشه و یا شاید همه اش بود؛ بخش خاموش تبلیغ.

نمونه دیگر مربوط می شود به مشاهدات خودم اما در مورد کسی دیگر. در همان سال اول، به علت بحث و جدلی که با معلم زبان فرانسه بر سر فرهنگ مسلمانان در کلاس پیش امد، من اعتراضا کلاس را رها کردم تا معلم دیگر بیاید و من هم برگردم. روزی در یکی از خیابان های اطراف محله مان راه می رفتم که چشمم به همان کارمند اداره خدمات رسانی به مهاجرین افتاد که مشغول سرویس دهی به یک خانواده تازه امده بود و در اوان ورودمان به کانادا راهنمای ما هم بود. بسیار خوشحال شد و گفت که یک خانواده افغان است و از ایران امده و مشکل زبان هم دارد. از من در خواست نمود که اگر وقت دارم به جای او بر کار های شرکتی که مسوول حمل وسایل تازه خریده شده و نصب انها بودند نظارت کنم که من هم پذیرفتم. ان خانواده از قم امده بود با همان حجاب و پوشش اما چادر ها را می گفتند که در فرودگاه مونترال برداشته بودند و در عین حال بی سرپرست. انها هم خوشحال شدند که یک نفر پیدا شده که به زبان خود شان صحبت می کند.

رفتیم داخل تا کار ها را از نزدیک دنبال کنم. آن کارمند خارج شد و چند لحظه بعد من خواستم از یک اتاق به دیگری بروم که دیدم در راهرو آن کارمند با یک نفر دیگری صحبت می کند و ان دیگری به وی با لحنی نکوهشگرانه می گوید:" تو می گفتی این ها تاتار هستند ولی این طوری هستند." در ان لحظه من ان شخص را نشناختم اما دقایقی بعد دیدم با مقداری نان و یک پارچ شیر آمد و از من خواست که به ان نو آمده ها بگویم که نوش جان کنند. این جا برخی از ادم ها احساس همکاری یا نوع دوستی بیشتر دارند تا در میان ما مسلمان ها، معذالک من بیشتر به او مشکوک شدم. بعد ها فهمیدم که او مسوول یک کلیسا در همان نزدیکی ها و روبروی مدرسه ای بود که ما در ان زبان فرانسه می خواندیم و هر هفته برخی از زنان هموطن از جمله همین خاتم تازه امده را با کسانی دیگر و ملیتهای دیگر می دیدم که برای گرفتن مواد خوراکی رایگان به ان کلیسا می رفتند. ان مرد کلیسا و خانمش بسیار رابطه نزدیک با ان خانواده برقرار کردند و همزمان ان اداره خدمات رسان یک زن ایرانی را به عنوان مترجم انها به کار گمارد تا در کنار ترجمه ان خانواده را به زندگی مدرن رهنمون شود. شاید این از طنز های روزگار باشد که برخی از هموطنان ما در قم اسلام را از ایرانیان تقلید می کنند و در اینجا زندگی غیر اسلامی را.

نمونه های قوی تر هم در میان افغانهای مقیم کبک و هم انتاریو اتفاق افتاده اند. مواردی هستند که کلیسا ها در قبال مسیحی شدن برخی از افغانها بستگان ان ها را از ایران، پاکستان و افغانستان به کانادا منتقل کرده اند. کسانی که به عنوان رابط و پیوند دهنده افغانها با کلیسا نقش بازی می کنند گروههای مسیحی اسیایی از کشور های ویتنام، چین، کره جنوبی، کامبوج و غیره می باشند.

خلاصه کلام اینکه روحیه افغانهای مسیحی شده جالب است. انها زمانی که مسلمان بودند بسیار به اسلام و جنس دین می تاختند و ان را خلاف عقل و پیشرفت می دانستند اما پس از مسیحی شدن و یا به قول میرسی الیاد وقتی از طریق باپتیسم و تعمید باز افریده می شوند به کلی دگرگون می شوند. تبدیل می شوند به ادمهای مطیع و دین دوست که هر سمبل مسیحیت را مایه افتخار می دانند و در راه ان جانانه تبلیغ می کنند. افغانها مانند رهبران و حاکمان شان برای خود افریده نشده اند. در زمان مسلمانی چقدر از ملا، مولوی و اخوند تنفر داشتند اما پدر روحانی مسیحی خود را با جان و دل می پذیرند و "بابه گگ" می خوانندش. باز جای شکرش باقیست که افغانهای مسیحی شده ما به جای "Father" و "Père" از یک واژه فارسی استفاده می کنند.

 

نظر