|
6
رفت و آمد ها همچنان ادامه دارند و میزان گپ
زدنم نیز زیاد است. هوا هم خیلی گرم است؛ در نتیجه گاهی احساس خستگی می
کنم هر چند حاجی برهانی دلداریم می دهد که "حرف زدن" از کار های شدیدا
انرژی-بر است و خستگی آفرین. با تمام این شرایط، روز ها بسرعت سپری می
شوند و فرصت گپ زدن "سیر غو" با همه دوستان را نمی یابم. سعی می کنم زیاد
حرف نزنم، اما گاهی مجبور می شوم چنین کنم. دوستان دوست دارند از غرب
بشنوند و من مشتاق درک تحولاتی هستم که پس از من در عرصه فرهنگی و اصحاب
فرهنگ و دانش رخ داده اند.
از صحبت ها چنین بر می آید که در این شش سال
تحولات جدی در حوزه مشهد و در جامعه مهاجر هموطن رخداده اند. در سال های
اخیر، نهادی به نام "مرکز جهانی علوم اسلامی"، که باز اخیرا نامش به عربی
تغییر یافته، جای گزین حوزه علمیه سابق شده است؛ البته، حوزه سابق سر
جایش است با همان سربازانش (طلاب)، اما "ورودی ها" و "خروجی هایش"
(تعابیر مدرنی که زیاد از دهان علما شنیدم) بسته شده اند و دیگر به شکل
سابق نیستند. در برابر، این کار ها توسط مرکز جهانی انجام می شود.
مرکز جهانی تغییرات زیادی در شکل و شمایل حوزه
سابق ایجاد کرده است. زمان تحصیل دیگر نا محدود نیست؛ به شکل دانشگاه ها
در آمده است. پذیرش از طریق امتحان صورت می گیرد و برای محصلینش اقامت
داده می شود. شاگردان پایان نامه می نویسند و استاد راهنما دارند. در
پایان، به فارغ التحصیلان موفق و شبه موفق مدرک داده می شود و ان هایی هم
که موفق نمی شوند ناگزیرند مرکز را ترک کنند. دانشجویان به جای رفتن به
مسجد گوهر شاد و ملا هاشم و امثال ان، در کلاس های تعیین شده از سوی مرکز،
مانند داشجویان دانشگاه ها، حاضر می شوند و سبق فرا می گیرند. وقتی از
طلبه ای می پرسید که چه می خواند، در جواب نمی گوید که طلبه حوزه است و
یا در حال فراگیری فلان درس یا کتاب؛ بلکه می شنوید که او دانشجوی دوره
کارشناسی یا کارشناسی ارشد و یا دکتری مرکز جهانی است و سخت مشغول تدوین
پایان نامه یا تزش. صورتگرایی در جا های مختلف دیده می شود. طلبه ها
بیشتر به جای واژه "فقه" از "حقوق" استفاده می کنند و مواد درسی مانند
فلسفه و کلام، شرقی و غربی و قدیم و جدیدش، تدریس می شوند؛ مساله ای که
قبلا در حوزه خراسان مورد توجه نبود.
تغییراتی که مرکز جهانی پدید آورده است هم سود
مندند و هم آسیب رسان. جنبه منفی اش، همانگونه که بسیاری از طلابش معترف
هستند، این است که فارغ التحصیلانش در علوم اسلامی آن عمق و غنامندی طلاب
حوزه قدیم را ندارند؛ هر چند تا حدی با مفاهیم جدید هم آشنا می شوند. به
عبارت دیگر، آن ها نه می توانند با طلاب حوزه قدیم رقابت کنند و نه با
دانشگاهیان محض. کسی که از مرکز فارغ التحصیل می شود نه یک اسلام شناس
است و نه یک استاد دانشگاه به معنای خاصش. البته ناگفته نباید گذاشت که
حسب روایت طلاب مشهد، سیستم آموزشی مرکز جهانی بیشتر برای خارجی ها است و
هدف مسوولین ایرانی آن این است که میزان فارغ التحصیلان ان نهاد آموزشی
بالا برود و از دانشجویانش به عنوان آموزگاران معارف اسلامی در خارج
استفاده شوند. ایرانی ها می دانند که از مرکز جهانی کسی "مجتهد" خارج نمی
شوند؛ لذا برای طلاب ایرانی مستعد اجتهاد و مرجعیت، مراکز مخصوصی وجود
دارند با امکانات آموزشی بسیار عالی.
نتیجه سیستم جدید، برای ایرانی
ها هر چه باشد، برای افغانی ها در کوتاه مدت مثبت است؛ چون طلاب ما را از
خواب غفلت بیدار می کند، اما در بلند مدت فاجعه آمیز خواهد بود. عناوین
تقلیدی و جدید می نمایند، در حالی که بسیاری از کادر آموزشی با آن
موضوعات آشنایی وافی ندارند و از سویی فارغ التحصیلان علوم اسلامی مرکز
ممکن است پاسخگوی نیازمندی های دینی جامعه شیعی افغانستان نباشند؛ مخصوصا
که در داخل افغانستان امکانات آموزشی لازم برای سطوح عالی و مورد نیاز
دوره اجتهاد وجود ندارد. بنا بر این، جامعه هزاره و شیعیان افغانستان دو
راه پیش رو دارند تا کاستی های موجود را پشت سر بگذارند: اول این که، در
داخل کشور حد اقل تا یک دهه دیگر امکان پرورش و تربیت نیرو های مجتهد را
فراهم کنند. با توجه به کمبود منابع انسانی و مالی ایجاد تحول عمده در
نظام آموزشی حوزوی در افغانستان، می رسیم به راه دوم: بازگشت به حوزه
علمیه نجف. رهبران دینی و مراجع شیعی با پس زمینه هزارگی مانند آیات عظام
کابلی و فیاض تربیت شدگان حوزه نجف هستند.
در مرکز جهانی شاخه مشهدش،
تعدادی از افغان های تحصیلکرده در مشهد مشغول تدریس هستند. اکثریت آنها
از سادات هستند و تنها یک نفر از هزاره های غزنی است. دسته ای از طلبه
های سادات در سیستم حوزه و مرکز جهانی نفوذ زیاد دارد. در کل، رابطه
ایرانیان فعال در افغانستان، اعم از حوزه سیاسی و فرهنگی، با سادات خوب
است و آن ها را بیشتر مورد توجه قرار می دهند. در مشهد شنیدم که برخی از
مراجع طلاب سادات را دو تا سه برابر طلاب هزاره شهریه می دهند. در حوزه
اجتماعی و دینی نیز تا زمانی که از سادات کسی پیدا شود از هزاره ها در
کار هایی مانند امامت جماعت و اداره مساجد در میان مهاجرین استفاده نمی
شود. در تحلیل این وضع، برخی عقیده دارند که آدم تحصیلکرده همتراز سادات
در میان هزاره ها وجود ندارد؛ فلذا، رفتار ایرانی ها درست و طبیعی است.
در مقابل، برخی را عقیده بر این است که ریشه مساله در نژاد و ویژگی های
شخصیتی هزاره ها نهفته است. از لحاظ نژادی، ایرانی ها هزاره ها را دوست
ندارند و از سوی دیگر هزاره ها کمتر می توانند کار هایی را انجام دهند که
شیعه های غیر هزاره متقبل می شوند. این دسته استدلال می کنند که سیاست
ایران در قبال شیعیان افغانستان این است که هزاره ها از لحاظ رهبری دینی
تحت کنترل سادات و قزلباش ها قرار داده شوند. به همین جهت، رابطه نزدیکی
با آن دو دسته برقرار شده است. مراکز دینی ایران اولا دوست ندارند که در
افغانستان نیروهای همتراز آن ها ظهور کنند و اگر چنین چیزی هم ممکن شد حد
اقل از نیرو های مطیع و گوش به فرمان باشد. به بیان دیگر، هزاره ها، به
معنای خاصش، نیرو های مطیع نیستند.
از صحبت با طلاب مرکز، هر کسی
می فهمد که چه مسائلی و موضوعاتی در آن جا تدریس می شوند. طلبه ها هم
واژه ها و اصطلاحات مطرح شده در کلاس را زیاد به کار می برند. برخی از
نوشته ها را هم خواندم. تاثیر پذیری زیاد است و میزان خلاقیت کم. شاید
این وضعیت برای ما عادی باشد و شاید هم دلیلش این است که ظرف خاص مظروف
خاص خود را شکل می دهد.
یکی از تفاوت های اساسی که در
مشهد در میان محصلین و طلاب هموطن احساس می کنم، و خود آنان هم اظهار می
دارند، این است که فکر سود طلبانه، که از آن با عنوان عقلگرایی یاد می
کنند، در میان آنان بسیار ریشه دوانده است. در میان آن ها نادر کسانی
یافت می شوند که سودای خدمت به مردم داشته باشند. این کار ها دیگر
احساسگرایی و ارمانگرایی بیهوده خوانده می شوند. احساس می شود که نیروهای
تحصیلکرده ما در حوزه های ایران دچار یک بحران عمیق فکری و بی هویتی می
شوند که از هم اکنون شروع شده است.
قابل ذکر است که در مشهد، در
موسسات پژوهشی فرزند ایت الله مصباح، نماینده مرحوم ایت الله خویی،
تعدادی از چهره های عالم در علوم اسلامی، مخصوصا فقه و اصول، مشغول کار
های پژوهشی و تجربه اندوزی هستند. چنانچه رضایت های زود هنگام و یا
مشکلات مانع کار شان نشوند، از میان آن ها ممکن است چهره های مجتهد ظهور
نمایند.
در این روز ها، تعدادی از طلاب
مرکز جهانی تشریف آورده اند و با هم صحبتی داشته ایم. برخی از آنها
پیشنهاد داده اند که در مرکز سخنرانی کنم؛ گرچه من دوست دارم این کار،
اگر شود، در
کتابخانه رسالت صورت بگیرد.
*******
5
امروز، 7 جوزای 1387، تصمیم می
گیرم که با دوستان در تماس شوم و حضور خود را در مشهد اعلام کنم. پیش از
همه به دوستم حاج برهانی شهرستانی زنگ می زنم. او را خیلی دوستش دارم. او
از دوستانی است که پر است از صداقت و محبت و فرهیختگی. او دچار کسالت بود
وقتی من از مشهد رفتم و احساس می کنم آن زمان نتوانستم آن گونه که شایستۀ
وی بود از او عیادت کنم. می گوید که می آید و بعد از بیست دقیقه هم آمد.
عصا در دستش، وقتی صورتم را به صورتش می گزارم آن را خیس عرق می یابم.
چقدر اذیت شده است. ریشش به سفیدی گراییده، اما صمیمیتش در اوج سبزیش
است. رییس فرزندان آدم، محترم اسد الله جعفری، هم او را همراهی می کند.
صحبت ها شروع می شود از گذشته و حال و تا آینده ادامه می یابد. آمدن آن
دو بزرگوار به معنای آغاز ملاقات با دوستانم در مشهد است که عمتا از قشر
فرهنگی جامعه مهاجر افغانستانی هستند.
پیش از ظهر 8 جوزا، آقایان
محترم هاشمی ها (کلان و کوچک)، صادقی زاده و عالمی تلخک می آیند و این
آخری انقدر جوک می گوید و خاطرات سال های عباسقلیخان را مرور می کند که
همه از خنده روده بور می شوند. عملا رفت و آمد ها شروع شده است. بیش از
95 در صد کسانی که به دیدنم می آیند طلبه و دانشجو هستند. این نشان می
دهد که در میان سایر لایه های اجتماعی تا چه اندازه دچار کمبود دوست
هستم.
سوال هایی که از من پرسیده می
شوند تکراری هستند. تقریبا متوجه هستم که هر دسته جدید الورود باز چه
خواهد پرسید و در نتیجه جواب را نیز از پیش می دانم و تکرار می کنم. حضور
در کشور های غربی برای همه جذاب دیده می شود؛ مخصوصا برای دانشجویان و
آنانی که دلبستگی زیادی به دین ندارند. برای بسیاری از دوستانم، تحصیل در
خارج و زیست در آن جا پدیده ای کاملا جدید به شمار می روند هر چند آن ها
سال ها و دهه ها است که در ایران زندگی می کنند، ولی ایران دیگر "خارج"
به حساب نمی آید؛ همانگونه که افغانی ها در ایران در عداد و همتراز سایر
خارجی ها به حساب نمی آیند.
دو روز بیشتر این دید و باز
دید ها دوام نمی آورند؛ چون مجبورم روانه قم شوم. هشتم جوزا چهار شنبه ساعت 9 شب قطار حرکت می
کند و روز بعد حوالی ساعت دوازده به مقصد می رسم. باید از حاجی مهدوی
عیادت کنم و سری هم به موسسه ال البیت بزنم تا کسی را ببینم. از ایستگاه
مستقیم به دور شهر می روم، اما می گویند که ساعت کاری بعد از ظهر ساعت 16
یا همان 4 بعد از ظهر شروع می شود. می روم به سمت خانه اخوی حاجی مهدوی.
کریم اقای مهدوی سر کوچه منتظر است. می رویم داخل، اما می گوید که حاجی
خواب است.
پس از خوردن چای به اخوی محسن
آقای صادقی، که روحانی است و در مرکز جهانی مشغول گذراندن دوره تحصیلش،
زنگ می زنم تا بیاید و امانت ها را تحویل بگیرد که چنین می شود. راس ساعت
چهار بعد از ظهر می رسیم به ال البیت، اما برنامه های اداری کاملا لغو
شده اند؛ در نتیجه، باید برنامه را تغییر بدهم؛ چون فردا جمعه است و بعد
هم دهه فاطمیه و من نیز مسافر کم فرصت. می روم به شهرک بنیاد تا از اقای
اخلاقی، که قبلا در آلمان زندگی می کرد، عیادت کنم. شب بر می گردم جای
حاجی مهدوی، ولی تنها صبح، شنبه 11 جوزا 1387، کمی فرصت می شود تا او را
ببینم و کمی فیلم از او تهیه کنم. در طبقه هم کف، حاجی مهدوی قرار دارد. برادرش از او می پرسد که آیا مرا به یاد می آورد یا می
شناسد یا نه. صحبت کردن برایش دشوار است و برای من نیز--او از شدت بیماری
و من از بغضی که در گلو دارم. در دفعه سوم نام مرا درست ادا
می کند. خیلی خوشحال می شوم که حافظه اش همچنان فعال است و کار می کند.
با این همه، در دلم نگران هستم. شاید او خود نمی دانست، ولی طبق آخرین
نظر دکتر قربانی، از پزشکان بیمارستان شریعتی دانشگاه تهران، احتمال
بهبودی ایشان تنها به پنج در صد می رسد. حوصله صحبت ندارد و دوست دارد که
زود تنهایش بگذاریم. می دانم که صحبت نه امکان دارد و نه سودی؛ تنها می
پرسم: "حاجی برویم؟" که می گوید : "خدا حافظ." و من نیز سه بار تکرار می
کنم: "خدا حافظ." از طریق صفحه دور بین به چشمانش خیره می شوم؛ در حالی
که از میزان زوم کاسته می شود و احساس می کنم از حاجی مهدوی دور می شوم.
قیافۀ کاملا رهبرانه دارد. از اتاق خارج می شوم، اما دریغم می آید که بر
نگردم و به سیمایش مجددا ننگرم. او هم با چشمانش ما را دنبال می کند.
خیلی نگران می شوم. تنها امید به نتیجه عکس های رادیولوژی گرفته شده از
ماهیچه هایش پیوند خورده
است که بنا است کریم آقا امروز ببرد به بیمارستان شریعتی. با هم تا میدان
امام می آییم؛ او می رود به سمت تهران و من به دنبال وسیله ای تا به مشهد
برگردم.
ساعت حدودا سه بعد از ظهر است
که به ترمینال قم می رسم. سریعا به تعاونی ها سر می زنم تا بلیط مشهد
بگیرم، اما هیج یکی بلیط ندارد ( این روز ها مصادف اند با سالگرد درگذشت
بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران). ترمینال شلوغ است و هوا بسیار گرم.
مجبور می شوم که یک بطری بزرگ آب بخرم و همه اش را بنوشم. ناچار می شوم
بروم میدان هفتاد و دو تن تا با شخصی ها تهران بروم و چنین می کنم. در
ترمینال جنوب تهران مستقیما به تعاونی 15 می روم؛ جایی که در دوران تحصیل
در تهران زیاد مسافرش بودم. وقتی آشنایم چشمش به من می افتد می گوید که
چهار سال است که مرا ندیده است. به جای یک بلیط دو بلیط می گیرم تا در
مسیر راه راحت تر باشم و ساکم نیز در کنارم. حالا که مساله بلیط حل شده
است، دغدغه دیگری هنوز رهایم نکرده است؛ معذالک، سعی می کنم نیم ساعت
مانده به حرکت ماشین را روی یکی از نیمکت ها بشینم و به هیچ چیزی و کسی
فکر نکنم.
ماشین، طبق معمول با تاخیر،
ساعت هفت بعد از ظهر حرکت می کند. فورا می روم سراغ دور بینم تا فیلم
کوتاه تهیه شده از حاجی مهدوی را مرور کنم. سعی می کنم از مسافرین کسی
متوجه من نشود. دور بین را در پناه زانویم می گیرم و سرم را پایین تا
مبادا قطرۀ آب دیده ام نمایان شود. نگاه مهدوی عجب نافذ است؛ هم حکایتگر
خشم است و هم بیانگر عظمت او. دور بین را جمع می کنم و شروع می کنم به
تحلیل وضعیت مهدوی. این که می گویم نگاه مهدوی در فیلم ثبت شده حکایتگر
خشم است، شاید با حقیقت سازگار نباشد. او ادمی بزرگی است که تمام هم و
غمش و همه هستی اش خدمت به مردمش یا همان "مستضعفین" بود. آدمی با چنین
مشخصاتی عاشق است و عاشق هیچ وقت خشم نمی گیرد. با این همه، طبق برداشت
من، مهدوی به نا مردی های هزاره ها خشم گرفته بود. این که می گویم
"نامردی هزاره ها" ممکن است تلخ باشد اما بدور از واقعیت نیست. ایام
بیماری مهدوی آن قدر غم انگیز اند که شاید نتوان در حیاتش بیان کرد. اگر
ما مردم نتوانیم به کسانی مانند مهدوی در زمانی که به شدت نیاز دارد خدمت
کنیم یا ادای دین کنیم، پس خیلی نامرد هستیم. شاید مهدوی انتظار کمک
نداشته باشد و شاید هم دارد، ولی وظیفه هزاره ها چنین بود و هست. مردمی که به
خادمین خویش خدمت نتوانند، خود قربانیان خاینین خویش می شوند.

عکسهایی از حاجی مهدوی، و شاید آخرین، در بستر بیماری
- قم، صبح شنبه 11 جوزا 1387
روز بعد، یک شنبه 12 جوزا، مشهد می رسم و بلا
فاصله به کریم آقا زنگ می زنم تا جویای نظر دکتر شوم. ما تا به حال اصرار
داشتیم که مهدوی را در بیمارستان بستری کنیم، اما دکتران زیر بار نمی
رفتند. تلفن زنگ می زند و همین که ایشان گوشی را بر می دارد می روم روی
اصل مطلب، ولی جواب ایشان همان پنج در صد امید را هم در ما از بین برد.
نظر نهایی دکتر قربانی این بود که هیچ امیدی برای بهبودی حاجی مهدوی وجود
ندارد. باز هم می کوشم که به اخوی حاجی سفارش کنم که از تلاش دست نکشد و
حتما حاجی را به دکتر ببرد. توصیه هایم از روی درماندگی است. می دانم که
او بیشتر نگران حاجی است؛ او برادرش است و من یک دوست. گوشی تلفن را می
گذارم و بیشتر نگران می شوم. یکی از طلبه ها این جا است و می شنوم که می
گوید: "خداوند به حق زهرا او را از این وضع نجات دهد."
************
4
زنان سیاه پوش
سپیده هم، مانند بقیه، خسته به
نظر می رسد، اما محیط جدید، که چند ساعت است در آن قرار گرفته، برایش
قابل تامل و تدبر است. وقتی سوار قطار شدیم، او شروع کرد به اظهار نظر در
باره آنچه دیده بود و آنچه می دید در داخل کوپه. ملموس ترین مسایل همیشه
در وهله اول خود را نشان می دهد. از اوضاع کوپه ایراد می گیرد و از بوی
نامطبوع پاها که سه روز است تازه فرصت خروج از کفش می یابند. می گوید در
سالن راه آهن پنجاه و دو زن سیاه پوش را شمرده است. این را به زبان
فرانسوی بیان می کند؛ چون زبان فارسی اش هنوز اجازه به کار گیری و خلق
عبارات زیبا و پر معنا را برایش نمی دهد. برایش می گویم که از این گونه
پوشش ها بیشتر و بیشتر خواهد دید، و یاد آوری می کنم که مادر بزرگهایش و
برخی از جوانتر های اقوامش هم در ردیف همین سیاپوش ها هستند.
از کوپه های اطراف، صدای زبان
عربی به گوش می رسد. درست نمی دانم که آنها عراقی ها هستند یا ایرانی های
عرب تبار. از این طرف واگن تا آن ته را می روم و می بینم که زنان در کوپه
ها چگونه خود را در چادر های شان پیچانده اند علی رغم گرمی هوا. بیشتر به
فکر اصطلاح به کار گرفته شده توسط سپیده، زنان سیاهپوش، می افتم. مسلمان
ها باید به فکر چاره ای برای کاهش رنج زنان مسلمان باشند؛ البته نه از
طریق پوشش زدایی، بلکه از طریق به کار گیری تکنولوژی کاهش دهنده و تعدیل
کننده هوا در لباس های خانمها.
منتظر رسیدن مامورین کنترل
بلیط و توزیع شام می مانم تا پس از آن کمی بخوابم. در شاهرود برای نماز
پیاده می شویم. می رویم مسجد و دو رکعت نماز صبح می خوانم. می بینم که
ادم های کنارم نماز های متفاوت از حیث رکعات و تعداد می خوانند. کمی سر
گردان می شوم بعد انکشف که من خواب آلود فکر کرده بودم که صبح شده است.
مجبور می شوم باز مثل ما بقی نماز بخوانم. از مسجد بیرون می آیم و حالا
که خواب کمی از چشمانم دور شده است ماموران انتظامی را می بینم. با توجه
به نام شاهرود، فورا دست در جیب می شوم تا مطمئن شوم که پاسپورتم را
همراه دارم، اما متاسفانه چنین نیست. کمی نگران می شوم؛ چون می دانم که
در صورت مورد پرسش قرار گرفتن فرصت رفتن به کوپه و نشان دادن مدرک را
برایم نمی دهند. با وجود دل نگرانی هایم، عملا، مشکلی پیش نیامد.
حدودا ساعت دو نیم صبح است که
با صدای کار کنان قطار بیدار می شویم. باید تخت ها و ملحفه ها را مرتب
کنیم. تا نیم ساعت دیگر به مشهد می رسیم. به بیرون می نگرم؛ هوا تاریک
است. دو شنبه 6 جوزا وارد مشهد می شویم. به اوایل ایستگاه می رسیم. زمین
هایی را که سال ها در آن فوتبال بازی می کردیم جستجو می کنم اما از آن ها
خبری نیست. درختانش هم نابود شده اند و در اطرافش حصار سیمانی مالکیت راه
آهن قامت بر افراشته است. یک لحظه به گذشته خودم و طلبه های زیادی که در
آن جا ورزش می کردیم می افتم و گذشته در ذهنم زنده می شود. جا ها و مکان
ها تغییر می کنند، اما خاطره ها می مانند. خاطره ها اگر خوب مستقر شوند
جاودانه می شوند؛ تاریخ می سازند و نسل ها را در کنار هم قرار می دهند.
ساعت سه صبح است که از قطار
پایین می شویم. به اقوام زنگ می زنیم که تا نیم ساعت می رسیم. ماشین می
گیریم و به سوی گلشهر می رویم. تغییراتی که در خیابان ها پس از ما رخ
داده اند ملموس اند. درخت ها بزرگتر شده اند و ساختمان هایی با ظاهر نو
تری ساخته شده اند. هر چه به کوچه پس کوچه های گلشهر نزدیکتر می شویم،
تغییر هم کمتر می شود. در برخی جا ها اصلا تغییری دیده نمی شود؛ درست به
همان شکلی است که ما هنوز به کانادا نرفته بودیم. زندگی حالت بیسیک دارد؛
آپگرید نشده است. زمان برای برخی از مردم اهمیت خود را از دست داده است.
پیشرفت و تغییر فاقد معنایند و همه چیز ایستا.
ماشین می ایستد. خانواده پدر
خانمم بیرون می ریزد. مادر خانمم می دود به سوی نوه هایش و بعد مرا هم
بوسه باران می کند. دخترش پیشاپیش وارد خانه شده است. کمی هوا روشن می
شود و اقوام دیگر هم فرا می رسند. اعلان می کنیم که خیلی خسته ایم، اما
رسم چنین است که باید در کنار میهمان ماند و سوال پیچش کرد. چاره ای
نیست؛ ما هم راضی می شویم به رضای میزبانان و تا نزدیک ساعت 9 و 10 صبح
بیدار و بی قرار می مانیم. گویا برخی تا حدی شنیده اند که ما می آییم؛
بدین جهت به همه سفارش می کنیم که آمدن ما را برای دو روز پنهان دارند تا
کمی از ماندگی ها کاسته شود و برخی از رسوم زمانه را هم انجام دهیم.
***********
3
وارد فرودگاه می شویم و در چند
صف می ایستیم. افراد بر اساس تابعیت و شغل تقسیم شده اند. خیلی از ایرانی
ها در صف ما اتباع غیر ایرانی هستند. سرعت کار خیلی کند است و گرما
محسوس. یکی از مشخصات جامعه ایرانی یعنی در صف ایستادن و بد ایستادن در
این جا هم خود را نمایان می سازد. آدم ها دوست دارند جا بزنند. اول می
آیند موازی با یکی از حاضران در صف می ایستند و به تدریج با پشت خود را
به داخل صف تیله می کنند.
نوبت ما می رسد. پاسپورت ها را
به مامور کنترل می دهم. با آن که در پاسپورت مشخص است، می پرسد کجایی
هستیم که می گویم "افغانی". رفتارش محترمانه و مودبانه است. از شغلم می
پرسد که من بصراحت جواب نمی دهم. می گوید که استاد دانشگاه هستم، اما
برای ان که مرتکب دروغ نشده باشم می گویم هنوز محصل هستم. خانمم می خندد
و می گوید حتما از ریش سفیدش چنین نتیجه گرفته است. به عیال و بچه ها
اجازه می دهد که بروند تا در صف خسته نشوند. پاسپورت ها کنترل و مهر می
شوند (5 خرداد 1387 برابر با 25 می 2008) و مسترد. طبق فرهنگ جامعه،
مامور خدا حافظی می کند و می گوید که در مشهد او را از دعا فراموش نکنم.
غافل از این که من در حق خودم دعا نمی توانم تا چه رسد به دیگران.
یک طبقه پایین تر می رویم برای
گرفتن چمدان ها. مجددا در صف می ایستیم اما این بار برای کنترل و تشخیص وضعیت بار ها از لحاظ گمرکی شدن یا نشدن. یکی از چمدان های مشکوک تشخیص
داده می شود و در نتیجه مامور دستگاه کنترل یکی از همکارانش را صدا می
زند و می گوید: "این مستر را به سمت جایگاه هدایت کنید." ما را راهنمایی
می کند به صف دیگری که فضای تنش آلود بر آن حکم فرما است. در این جا، در
صفی می ایستم که مامورش خانمی است. نزدیک به نوبت ما، ایشان دستور می دهد
که برویم به صف های دیگر که متابعتا للباب چنین می شود. عین قضیه را این
بار آقای مامور خواهان شد که اعتراضا نا دیده گرفتم. تمام چمدان ما را
زیر و رو می کند مانند مال دیگران. پیشاپیش گفتم که آن چمدان مشکوک، یک
دستگاه کامپیوتر اهدایی به یک کتابخانه در افغانستان است و در نتیجه وارد
بازار ایران نمی شود. از من پرسید که چرا این راه را انتخاب کرده ام. من
احساس کردم که منظورش این است که چرا از راه ایران می خواهم به افغانستان
بروم. لذا گفتم که دلیل خاصی بر این کار ندارم. بعد متوجه شدم که منظور
او این بوده است که چرا از راه چراغ سبز عبور نکرده ام. یک دوره سه جلدی
کتاب پل ریکور نیز در چمدان بود که مورد سوال قرار گرفت که گفتم اهدایی
است به یک آخند روشنفکر. یک کارتن دارو که محسن به اقوامش فرستاده بود هم
باز شد و خود مامور گفت که برای بیماری مفاصل است. غیر از کامپیوتر جنجال
آفرین، در باره یکی از لپ تاپ های دیگر نیز سوال شد، اما خوشبختانه لپ
تاپ خودم از دیده غایب ماند. سر انجام، رای به بی گناهی ما صادر می شود و
بدون پرداخت گمرک خارج می شویم.
پرواز و انتظار طولانی ما را
به اندازه کافی خسته و مانده کرده اند. از رفتن به فرود گاه مهر آباد
منصرف و در نتیجه راهی ایستگاه راه آهن می شویم تا بتوانیم تا مشهد کسری
خواب را جبران کنیم. به ما گفته می شود که از ساعت پنج و نیم صبح می
توانیم بلیط درجه اول قطار های سریع السیر مشهد را برای حرکت ساعت 6 و
نیم صبح ابتیاع کنیم. خوشحال می شوم که دیگر منتظر نمی مانیم و ابتهاج
خویش را به سرعت به مابقی اعضای خانواده نیز اعلام می کنم. زود تر از
موعد معین به محل فروش بلیط می روم که با افرادی رو به رو می شوم که لیست
انتظار تهیه می کنند. باز داستان صف و باز کلنجار هایش. با اعلام حرکت
قطار ساعت شش و نیم صبح می فهمم که اولین فرصت دیگر از دست رفت. در ذهن
خسته و سرگردان خودم برای ساعت هفت و هشت برنامه ریزی می کنم، اما این
نیز سرابی بیش نیست. بنا می شود که از ساعت هشت به بعد فروش بلیط های
استردادی مشهد فروخته شوند. چند بلیط اعلام می شوند که همه مربوط به بعد
از ظهر هستند. دیگر یقین حاصل می کنم که زود تر از ظهر نمی توانیم حرکت
کنیم و از رفتن به فرودگاه مهر آباد هم دل می کنم. بالاخره، یک کوپۀ
ششخوابه درجه یک را می گیرم برای چهار نفر اما نه برای زود تر از ساعت
چهار و ده دقیقه بعد از ظهر.
بد بختی من تازه شروع می شود.
از ساعت چهار صبح، که از فرودگاه آمدیم، تا کنون، که حدودا 9 صبح است، من
دنبال تهیه بلیط بوده ام، اما از حالا تا زمان حرکت، چهار و ده دقیقه بعد
از ظهر، با خستگی و بی خوابی خودم باید نبرد کنم. برخی از مسافرین روی
برخی از نیمکت ها دراز کشیده اند، و من نیز موافقتا و متابعتا چنین می
کنم. مانند خادمان حرم ها، ناگهان، ماموری فرا می رسد و می گوید که نباید
دراز بکشیم. چاره ای نیست؛ می نشینم، اما خواب شدید است و هردقیقه ای بین
خواب و بیداری در سفرم. یکی از مسافران ایرانی می آید و با گرمی شروع می
کند به صحبت کردن و شکایت از آنچه شب قبل در بخش اداره گمرک فرودگاه بر
او و دوستانش گذشته بود. مرا هم در آن جا دیده بوده است. او و یکی از
فاملین و دوستانش از تایلند آمده اند و حسب روایت خودش، فقط لباس برای
تمامی اعضای خانواده اش در بلاد فارس همراه داشتند. آن ها هر کدام بین صد
تا دو صد هزار تومان جریمه شده بودند. می گفت که چون با کارت اعتباری اش
در خلال شب به گمرک پول پرداخته است، قاعدتا تا بیست و چهار ساعت نمی
تواند از آن کارت استفاده کند و از سوی دیگر هیچ کسی هم نیست که به او
پول بدهد تا به خانه اش برود. گویا دنبال دست یاری گری می گشت، حسب
برداشت من. برایش گفتم که پول خارجی همرا دارم ولی نه تومان و در راه آهن
هم صرافی وجود ندارد. نتیجتا، از من هم باید نا امید شده باشد. از افغان
های مقیم محله اش به نیکی یاد کرد. دنبال برخی امور می خواست برود و از
من خواست که مواظب اموالش باشم تا برگردد. آن دوستش هم رسید و شروع کرد
به پرسیدن. از خودش و تجربه اش در المونیوم سازی در امارات گفت و از نحوه
رسیدن به کانادا زیاد پرسید. طبق رسم جامعه، تعارفم می کند با او به بندر
خمیر بروم که من نیز سعی می کنم تا حد ممکن مودبانه سپاسگزاری کنم. شماره
موبایلش را می دهد که اگر روزی و روزگاری به آن دیار رفتم با او در تماس
شوم. اسمش را هم نوشت: قائدی. برای خرید سیگار رفت و آن فرد اولی بازگشت.
می گویم که رفیقش شماره تماس و اسمش را داده است. می گوید که اسمش
قائدیان است. می پرسم که قائدی یا قائدیان. می گوید که قائدیان و اسم
کوچکش را هم تکرار می کند. به فکر فرو می روم که من که از او شماره
موبایل نخواسته بودم و آیا این شماره مانند نامش نادرست است؟ ساعت حرکت
آن ها فرا رسیده است، ولی ما باید تا دو ساعت دیگر انتظار بکشیم.
کم کم آماده می شویم برای رفتن
به سوی قطار. اول باید به اداره پلیس بروم تا پاسپورت ها را ببیند. از
یکی از باربران، جوانی است از اهالی کردستان، دعوت می کنم که وسایل ما را
تا پای قطار ببرد، ولی او تا داخل کوپه می برد و می چیند در جاهای مناسب
شان. تقاضای انعام زیاد دارد؛ مخصوصا، که فهمیده است ما از خارج آمده
ایم. ما هم سعی می کنیم نا امیدش نکنیم.
2
هواپیما پس از چند فرود و
فراز، سر انجام، اوج می گیرد. از بالای ابر ها، منظره سبز زمین مشهود
نیست، اما ابر خود به شکل زمین با دره ها و قله ها چهره نموده است؛ منظره
دل انگیزی که چشم کندن از ان سخت است و دشوار، مخصوصا برای فاطمه که کنار
پنجره نشسته است. زمانی که به کانادا می رفتم مسافر همین شرکت بودم و
الان دو باره با همین شرکت به فرانکفورت می رویم. خدمه پرواز،
مانند بقیه کاناداییان، آدم های مودب و خوشبرخوردند. داخل هواپیما بسیار
تمیز و با امکانات مطلوب. در سال 2002 وقتی به کانادا می رفتیم (تا آن جا
که حافظه ام یاری می کند)، ظاهرا در داخل هواپیما یک دستگاه تلویزیون
برای همه بود که برنامه هایش اولین ضربه فرهنگی را بر سر ما فرود آوردند؛
در حالی که، این بار آن دستگاه جایش را به صفحه نمایشگر در پشت هر صندلی
داده است. از طریق تماس با ان صفحه، مسافران وارد فهرست برنامه ها می
شوند که مشتمل است بر انواع گوناگون فیلم های سینمایی از کلاسیک گرفته تا
انواع هالیوودیش؛ فیلم های مستند؛ فیلم خانوادگی؛ فیلم های کمدی؛ و فیلم
های کودکان و همگانی که از میان همه، من فیلم مستند گونه در باره روند
ساخت استدیوم "لانه پرنده" در شهر پکن، که برای بازی های 2008 ساخته شده
است، را انتخاب و تماشا می کنم. به عبارت دیگر، با امکانات جدید، هر
مسافر تلویزیون مخصوص به خود را دارد با انبوهی از برنامه ها. این نو
آوری به مسافران از هر تبار و فرهنگ و از هر لایه سنی این امکان را می
دهد که برنامه مورد دلخواه خود را بنگرد و دچار شوک هم نشود.
دو نوع غذا، مرغ و گوشت گاو،
برای شام در نظر گرفته شده اند که من، فاطمه رفته است کنار مادرش و سپیده
نشسته، تنها به کچالوی کوبیده، سالاد و شیرینی (دسر) و کوکا، به جای
نوشیدنی اکثریت، اکتفا می کنم.
حدودا ساعت 6 و نیم بامداد به
فرانکفورت رسیدیم. انتظار طولانی 11 ساعته برای پرواز از فرانکفورت به
سوی تهران شروع شد. ناگزیر بودیم تا ساعت 6 و 10 دقیقه بعد از ظهر صبر
کنیم که اشد من القتل بود. ساک دستی سنگینی می کرد و راه رفتن دشواری. به
ناچار روی صندلی ها جا خوش کردیم و نظاره گر رفت و آمد دیگران شدیم.
جمعیت مسافران متنوع است اما نه به تنوع جمعیت کانادا. مسافران اسیایی از
هندی و بنگالی و پاکستانی گرفته تا چینی و ژاپنی هر از چند دقیقه به
مسافرین پیشین اضافه می شوند و خدمه و پرسنل هوا پیما ها با یونیفورم های
مخصوص خود از پیش چشمان نشستگان بر صندلی ها رژه می روند. یونیفورم
میهمانداران چینی متمایز تر از دیگران است و آدم هایش نیز متحد القامه تر
و الاندام.
برای تلف کردن/ سپری کردن وقت
گاهی به راه رفتن اقدام می کنیم. دستان سپیده و فاطمه را می گیرم تا دور
طولانی تر در داخل سالن بزنیم. رفتیم به طبقه بالا تر و با پیشروی بیشتر
و پیمودن راهرو های بیشتر. سر انجام به جایی رسیدیم که احساس کردم به
جاهای باریک می رسیم. سر هر در یک دور بین مدار بسته و حرکات تحت کنترل.
چاره را در آن دیدیم که از راه رفته برگردیم. کمی آمدیم تا ماموران راه
را بستند که حق عبور ندارید. توضیح من هم کار گر واقع نشد و مجبور شدیم
که مورد بارسی بدنی قرار بگیریم و از راه دیگر اجازه برگشت یابیم. در این
جا متوجه شدم که ماموران کانادایی خیلی مودب ترند نسبت به همتراز هایشان
در فرانکفورت. آیا اروپاییان در کل خود خواه ترند نسبت به جمعیت کانادایی
ها؟ ممکن است.
در میان کارگران داخل سالن
فرود گاه سه نفر بیشتر از بقیه توجهم را جلب کردند. سه خانم مسلمان محجبه
باسنین مختلف و شکل و شمایل متفاوت اما در شغل واحد. یکی از آن ها مسن تر
از دو تای دیگر و با رنگ کمی تیره تر بود اما شجاعتر و اجتماعی تر.
احتمالا از مراکش یا الجزایر، وقتی در برابر ما رسید احساس کردم یک لحظه
خوشحال شد و گویا به یک آشنا رسیده است. به خانمم که مثل او حجاب دارد
سلام می کند و با تبسمی بر لب به راهش ادامه می دهد. دیگری، که جوان ترین
بود، دور تر از ما مشغول کارش بود. نوع حجاب سومی نشان می داد که احتمالا
از سوریه، لبنان یا فلسطین است و ظاهرش گویای این بود که در گذشته زیاد
فقر و محنت ندیده است. هر سه انان مامور نظافت توالت ها و جمع آوری زباله
بودند.
در میان رهگذران، مسافران
ایرانی هم به چشم می خورند. یک گروه کوچکی از آنها در حالی که به فارسی
صحبت می کند به ما نزدیک می شود. همین که ما را می بینند سکوت اختیار می
کنند و وقتی از برابر ما می گذرند دو باره به صحبت ادامه دهند. این شیوه
چندین بار توسط دسته های دیگر تکرار شد.
ساعت 3 بعد از ظهر می شود و ما
بی صبر تر. به سوی خروجی ب 28 می رویم که بنا است ساعت 6 و 10 دقیقه از
آن جا سوار هوا پیمای شرکت لوفت هانزا شویم به مقصد تهران. در مقابل این
خروجی یک قهوه خانه با کارمند ایرانی-و شاید مالکیت ایرانی نیز- است. یک
خانم جوان ایرانی همراه با یک افریقایی تبار سوار بر ماشین جمع آوری کاغذ
های باطله سر می رسند و چند کلمه فارسی با قهوه خانه چی رد و بدل می کند
و می رود. خانم مسن و محجبه ای قبل از ما منتظر ورود است. او تنها ایرانی
با حجاب در میان تمام مسافران اکثرا ایرانی بود.
میهمانداران لوفت هانزا خیلی
مودب هستند، اما امکانات طیاره به پای آن های شرکت هواپیمایی کانادا نمی
رسد. حتی امکانات کلاس 1 آن به اندازه کلاس اکونومی ایر کانادا نیست. رو
کش صندلی هایش، حد اقل صندلی پیش روی من، بوی عرق می دهد. این بار من
کنار پنجره می نشینم و فاطمه به طرف راهرو. اطراف ما همه ایرانی هستند و
دو ردیف سمت چپ راهرو را دو تیپ مسافر ایرانی پر کرده اند. اولی، که ساکن
المان است، در نوشیدن شراب تبحر دارد و دومی ها ظاهرا دانشجو هستند و سخت
مشغول مطالعه و نوشتن و در انتخاب نوع غذا نزدیک به من. از بلند گوی
هواپیما اعلام می شود که در تهیه غذا از گوشت خوک استفاده نشده است اما
در باره نحوه ذبح و تهیه گوشت چیزی نمی گوید.
بعد از غذا می خوابم تا خستگی
های پرواز قبلی کم شود. وقتی هوا پیما از باکو می گذرد و به مرز ایران می
رسد بیدار می شوم. چراغ شهر ها از هوا چقدر زیبا دیده می شوند: مانند مار
های پیچ اندر پیچ. به تهران نزدیک می شویم اما میدان ازادی را از بالا
نمی یابم و می گویم چگونه ممکن است فرود گاه مهراباد را رسید بدون دیدن
میدان آزادی. بعد متوجه می شوم که ما در فرودگاه امام خمینی فرود امده
ایم. قبل از فرود، خلبان با مسافران خدا حافظی می کند و از بلند گو اعلام
می شود که طبق مقررات جمهوری اسلامی زنان مکلف به پوشیدن حجاب هستند؛ هر
چند تمام مسافرین این مساله را از قبل می دانستند. یک لحظه همه زنان سر
برهنه به زنان سر پوشیده یا نیمه پوشیده تبدیل می شوند.
سه شنبه 7 جوزا 1387
رویای بازگشت
1
هر کسی به نحوی عجله دارد تا کار های مربوط به
خود را رو براه نماید. سپیده در تقدیر نامه ای به معلمش می نویسد: "برای
دیدن کشورم بی قرارم." وقتی تقدیر نامه (که زاییده فکر خودش و خط خودش
بود) را برای پاره اصلاحات خواندم، گر چه فرانسوی او از فرانسوی من خیلی
بهتر است مخصوصا در صحبت کردن، و وقتی به این جمله اش رسیدم، مسایلی به
ذهنم رسیدند. اولا، جمله اش بالا تر از سطح یک دانش آموز سال دوم ابتدایی
بود. ثانیا، او خود متولد دنیای آوارگی است. در مشهد ایران به دنیا آمده
و اصلا کشورآبایی اش را ندیده است، اما بر خلاف برخی از همسن و سال هایش
خود را تبعه افغانستان می داند با ان که تابعیت کانادا را هم دارد. برایش
گفته شده است که سر زمین پدری اش مثل کشور دومش، کانادا، اباد نیست؛
معذالک، او بی قرار است که کشورش را ببیند.
وقتی از ویرانی و آدم های کشورش نا امید می
شود، سپیده از حیوانات میهنش می پرسد. وقتی از آب و سایر محصولات و منابع
طبیعی افغانستان، و هزارجات بطور خاص، برایش می گویم، آرزو های کودکانه
اش بیشتر به جولان می آیند. بسیار دوست دارد که به زادگاه پدرش، ارزگان
سابق و دایکندی لاحق، برود و چند روزی دست نوازشگرانه اش را به جای
تیمین، گربه الوییز—دختر همسایه و هممدرسه ای اش، به سر گربه های اولاد
کاکاهایش بکشد. می داند که پدرش کسی نیست که برایش سگ یا گربه بخرد.
با این همه، ناگزیر می شوم برایش بگویم که
رفتن به سرزمین مادری/ کشورش برایش ممکن نیست؛ کاکا هایش هم سفارش می
کنند که از خیر این سفر منصرف شود. برایش شرح می دهم که در آن جا بزرگراه
20/ 401، بزرگراه ترانس کانادا از شمال به جنوب، وجود ندارد که پدر
راننده اش باشد و او در خواب ناز فرو رفته. بالاخره، قانع می شود به رفتن
به زادگاه خودش در ایام آوارگی، مشهد—که پدرش خیلی دوست دارد با همه
خارهای خلیده در دل، بسنده کند و پدر را در سفر به کشورش تنها بگذارد.
ساعت کم کم به 2 بعد از ظهر، جمعه 23 ماه می
نزدیک می شود. فاطمه و سپیده با معلمان و همکلاسی های خود خدا حافظی کرده
و چهل روز زود تر از بقیه همکلاسی های خویش به سال آموزشی 2007-2008
پایان داده اند. محسن آقای صادقی هم از شهر لانگوی آمده است تا ما را با
چمدان ها به میدان هوایی مونتریال/ ترودو برساند. به ما سفارش می کند که
چیزی در داخل ماشینش جا نگذاریم، اما وقتی وارد سالن می شویم متوجه می
شوم که کیف اصلی من در کنار راننده مانده است. به سرعت خارج می شوم در
حالی که محسن را می بینم که با گام های تند و لبان همیشه خندانش به
سمت ورودی می آید.
چند دقیقه ای در صف کنترل می مانیم و کل وزن و
تحویل بار ها بیش از 4 یا 5 دقیقه طول نمی کشد. با مامورین مودب کنترل
خدا حافظی می کنیم و وارد سالن انتظار می شویم. ساعت پنج و نیم، هوا
پیمای شرکت هوایی کانادا پرواز می کند و از پنجره هایش با شهر های زیبای
مونتریال و حومه وداع می کنیم.
|