ریشه های خشکیده
علی احمد راسخ
اواخر سال گذشته خورشیدی اگهی
فراخوان مقاله و شعر دانشگاه تربیت معلم سبزوار*
را، که تصمیم داشت در باره ریشه های مشترک دو ملت یا دو کشور افغانستان و
ایران جشنواره ای برگزار نماید، بر روی انترنت دیدم. احساس کردم کار خوبی
است؛ لذا مصمم شدم که مقاله ای بنویسم و ارسال کنم. برای ان که وقت لازم
را برای کار داشته باشم، ایمیلی فرستادم تا تمدید زمان ارسال مقاله را
پیشنهاد کنم. اصولا ایده هایی که به برقراری دوستی و حسن همجواری بین
ملتها کمک کنند جذاب هستند و نیاز به تقویت دارند.
در نهایت از تصمیم خود منصرف
شدم و ان مقاله را ننوشتم. دلایلی بر بی فایدگی ان داشتم از جمله اینکه
تقریبا مطمئن بودم که نوشته ام فرصتی برای قرائت و طرح پیدا نمی کرد.**
چون من به چنین ریشه هایی بی باور بودم و یا ان ها را خشکیده می
پنداشتم. در کل، نگاه من به داشتن رابطه عمیق و دوستی بین افغانستان و
ایران و نیز با سایر همسایه ها نگاه مثبت و ایجابی است، اما نگاه غالب
ایرانیان نسبت به افغانستان و تاریخش برایم مستند و خالی از خود بینی
نیست. نگاه ایرانیان به افغانستان و تاریخش را می توانید در مقدمه اگهی
جشنواره به وضوح مشاهده نمایید:
"فرهنگ
بشري در طي رشد، شكوفايي و بالندگي خويش همواره از انديشه ها، باورها،
تجربه هاي فكري و اندوخته هاي ذهني جوامع مختلف وام گرفته است. در اين
پروسهي آرام و خزنده تعامل فرهنگهايي كه در
يك حوزه تمدني قرار دارند اهميت بسزايي دارد.
ملتهايي كه در يك حوزه فرهنگي به سر مي
برند، داراي هويت فرهنگي واحد بوده لذا
سرنوشت فرهنگي مشتركي نيز خواهند داشت. درك اين موضوع، برنامه ريزي و
هدفگذاري در راستاي حفظ اين هويت و
افزدون بر عمق و غناي آن اثرات عميقي را در دراز مدت در پي خواهد داشت، و
يقينا تعاملات سازنده ميان آنها ضامن بقا، پويايي و پايداريشان خواهد
بود. در يك نگاه تاريخي اگر اندكي به عقب برگرديم در روزگاراني شاهد
تمدن بزرگي هستيم كه از بينالنهرين تا
خليج هند و از چين تا صحراهاي عربنشين را در بر مي گرفته است،
حوزه تمدن سازي كه مولاناي بلخي، سعدي و
حافظ شيرازي، بيدل دهلوي و صدها تن از پيشگامان علم، فرهنگ و ادب را در
خود پروريده است. پهنه اي كه در روزگاراني بلخ
و بخاراي آن و در زمان ديگر خوارزم و غزنين و شيراز آن زبانزد
بوده است.
افغانستان به عنوان بخش مهم و ماندگار اين
پيكره با پشت سر گذاردن تجربه هاي تاريخي پر فراز و نشيب هم اكنون
در آغاز يك تحول فرهنگي و مدني قرار دارد كه در مسير اين تحول توجه به
فرهنگ بومي اين مرز و بوم و تعامل و ارتباط سازنده در عرصه هاي مختلف
علمي فرهنگي با كشورهاي هم فرهنگ اهميت بسزايي دارد."*
این جشنواره سر انجام در روز
های 18 و 19 ماه ثور 1386 بر گزار شد. طی ان دو روز، مقاله، شعر، فیلم و
برنامه های دیگر در باره پیوند دو کشور و ریشه های مشترک و واحد فرهنگی
ان دو ارائه گردیدند؛ اما "اغلب
سخنرانان، بر اين تأکيد داشتند که افت و خيزهای سياسی و
انفکاک دو کشور از همديگر توسط مرزهای
رسمی، نبايد اين ريشههای مشترک را به
فراموشی بسپارد."***
بانیان
جشنواره به وضوح مقصود خود را از "حوزه تمدنی"، "حوزه فرهنگی"، "هویت
فرهنگی واحد"، "تمدن بزرگ"، و "پیکره" بالصراحت اعلام نکرده اند اما هر
کسی با اندک تاملی متوجه می شود که مقصود ایران است. طبق تعریف و برداشت
ایرانیان، سر زمینی که فعلا افغانستان خوانده می شود از اغاز جزء سر
زمینی بوده است که اکنون ایران نام دارد. این دو بر اثر دخالت های
استعمار پیر، انگلیس، از هم جدا شدند و کشور افغانستان پدید امد. از نظر
ایرانی ها این یگانگی باعث شده است که دو ملت زبان و تاریخ و فرهنگ مشترک
داشته باشند. البته، ایرانیها از این تعریف مقصودی دارند و ان نشان دادن
نوعی برادر بزرگتری یا پدری نسبت به افغانها است و برای طرف افغانی
برگذار کننده هم فایده مادی دارد.
من در ان نوشته، که نوشته نشد،
می خواستم این دیدگاه را نقد کنم و بگویم که غلیرغم لشکر کشی های زیاد رد
و بدل شده میان دو کشور و ملت، ریشه های عمیقی بین دو کشور وجود ندارند.
اگر هم ریشه ای در پی غلبه یک سلسله پادشاهی بر سر زمین دیگری دویده باشد
زود از بین رفته و خشکیده است. بعلاوه اگر لشکر کشی های انجام شده توسط
جهانگشایان و کشور گشایان ریشه مشترک تاریخی و فرهنگی ایجاد نمایند، در
ان صورت اکثر ملت ها و کشور های عالم با هم چنین ریشه مشترکی دارند و از
جمله ایران. بحث رابطه تاریخی دوملت افغانستان و ایران هیچگاه خالی از
جنجال نبوده است ولی یک چیز عیان است و ان این که ایده داشتن چنین حوزه
تمدنی بزرگ زاییده ذهنیت شرق شناسان و ایران شناسان قرون گذشته هستند که
در قرن بیستم خود ایرانی ها هم ان را دنبال کردند.
از این مباحث بگذریم. من دنبال
این هستم که بگویم ایران و افغانستان عمدتا زبان مشترک دارند و تاریخشان
هم در نتیجه مهاجمان دو طرف به سر زمین یکدیگر در دوره های مختلف امیخته
اند. پرسش این است که ایا این دو عنصر باعث نزدیکی دو ملت و کشور شده
اند؟
نظر من این است که افغانستان و
ایران دو کشور همجوار هستند که زبان یکدیگر را درک می کنند اما این دو
ملت و کشور روح همدیگر را درک نمی کنند و یکی از دور ترین و بد ترین
رابطه ها را دارند. چرا چنین نا همجواری روحی و ذهنی وجود دارد؟ بدون
این که در لابلای کتاب ها بگردیم، دو مساله در درک این وضعیت کمک می
کنند: خود بزرگ پنداری ایرانی ها و بد بختی جاودانه افغانها. تاریخ
امیخته دو کشور نه تنها نقشی در نزدیکی دو کشور نداشته است بلکه ان را
باید از عوامل فاصله گیری دو کشور و ملت از یکدیگر دانست. زبان هم فی
نفسه نه عامل نزدیکی می شود و نه سبب دوری. زبان درک متقابل را تسهیل می
کند. اگر پیام ها حاوی دوستی باشند، زبان عامل تقویت کننده دوستی است ولی
چنانچه پیام ها زخم ناسور ایجاد کنند، زبان فراهم کننده عداوت و کینه
است. شما فعالیت های سیاسی، اقتصادی، اطلاعاتی و فرهنگی ایران در
افغانستان را ناشی از ریشه مشترک نپندارید. این گونه کار ها ربطی به ریشه
مشترک ندارند. رابطه ایران با ونزوئلا و کوبا واخیرا با اکوادور و بولیوی
خیلی دوستانه تر از رابطه این کشور با افغانستان است بدون این که ریشه
مشترکی وجود داشته باشد. در برابر، رابطه ایران با برخی از کشور های
اسلامی – عربی با ریشه دینی مشترک غیر دوستانه است.
این نمونه ها را به این جهت
بیان کردم تا دو نتیجه بگیرم. اول این که در تحلیل مسایلی مانند زبان و
تاریخ مشترک و نقش انها در روابط کشور ها باید اقدامات دولت ها را کنار
گذاشت. چنانچه ملتها حکومت ها را وادار به گرمسازی روابط بین کشورها
نمایند، ان وقت می توان چنین نتیجه گرفت که ریشه یا ریشه های قوی مشترک
وجود دارند. دوم این که رابطه قویی بین زبان و رفتار وجود دارد. نوع زبان
رفتار مخصوص ایجاد می کند و رفتار خاص می تواند زبان را عامل تقویت کننده
رابطه نماید و یا خنثی ساز و ای بسا به عامل ویرانگر رابطه بدل کند.
حال ببینیم که مردم ایران و
افغانستان نسبت به یکدیگر چه نگاهی دارند. در مجموع، نگاه مردم افغانستان
به مردم ایران دوستانه تر و توام با احترام است و در نقطه مقابل، اکثریت
مردم ایران نسبت به مردم افغانستان نگاه منفی و توام با تحقیر دارد. اگر
بخواهیم خیلی دقیقتر به قضیه بنگریم مشاهده می شود که طرف ایرانی در
برخورد با افغانها نگاه قومگرایانه دارد. این ویژگی در میان تمام لایه
های اجتماعی در ایران صادق است. تاکید بر زبان و تاریخ مشترک همین نگرش
مبتنی بر قومیت را تقویت می کند. زیرا در افغانستان، زبان فارسی زبان همه
نیست و برخی از گروهای قومی ان دید اشتراک تاریخی مورد نظر ایران را قبول
ندارند. ایرانی ها بر زبان فارسی و خون اریایی (تاجیکی تا پشتونی اش)
تاکید دارند که این معیار پشتونها را طرد می کند چون فارسی زبان نیستند و
خون اریایی و تا حدی تاریخ مشترک هزاره ها را طرد می کند؛ هر چند انها با
اکثریت ایرانی ها هم مذهب هستند و فارسی هم صحبت می کنند. چون دید
ایرانیها در نگاه به افغانها بر قومیت استوار است، هزاره ها سیاهترین
گروه اجتماعی را نزد ایرانیان تشکیل می دهند. بنا بر این طبیعی است که
هزاره ها بد ترین رفتار را از سوی ایرانی ها دریافت کنند.
برای ان که کمی قضیه را مستند
تر کنم به چند نمونه عام اشاره می کنم اما منکر این مساله نیستم که در
میان ایرانیان کسانی هستند که به افغانها کاملا نگاه انسانی دارند ولی
تعداد انها بسیار اندک است. هر گاه این اقلیت مطلق توفیق تغییر دیدگاه
اکثریت را پیدا کند، ان وقت می توان امیدوار بود که رابطه دو ملت دوستانه
شود. اما چند نمونه نظری و عملی نحوه نگاه اکثریت ایرانی ها را نسبت به
افغانها مرور می کنیم:
1. ایرانیان از لحاظ ذهنی
تاریخ گرا هستند و اینده خود را در گذشته خود می بینند. از دید تاریخی
انها، افغانها شایستگی یک همسایه در خور احترام را ندارند. این نگاه در
اثار تاریخنگاران ایرانی موج می زند و نیاز به تکرار ندارد. با این نظر،
اگر افغانها خود را جزء تاریخی ایران حساب کنند، در ان صورت ایرانی ها
انها را به حیث گذشته ایران قبول دارند و نه بیش؛ نگاهی که در افغانستان
در میان تمام اقوام طرفدار ندارد. پس، از نگاه ایرانی ها تاریخ و ریشه
مشترک یعنی همین و نه چیز دیگر. ایرانی ها چنین می پندارند که وقتی شاهان
هخامنشی، ساسانی، صفوی و افشاری بخشهایی از افغانستان را به زور نظامی
تصرف کردند، انها ریشه مشترک کاشتند اما وقتی افغانها بر تختگاه اصفهان
برامدند فتنه کاشتند. ریشه مشترک انها ریشه یک طرفه است.
2. هنگام پیروزی مجاهدین در
افغانستان، برخی از ادارات ایرانی در مشهد و در اطراف حرم خیمه جمع اوری
کمک برای افغانها بر پا کردند که تنها یک روز دوام یافت؛ بر خلاف چادر
هایی که برای لبنانی ها و فلسطینی ها بر افراشته می شدند. ان گونه که از
منابع ایرانی نقل شدند، مردم عادی که از انجا می گذشتند، می رفتند داخل
چادر و چند فحش رکیک نثار افغانها می کردند و افراد برگزار کننده را هم
سرزنش. سر انجام، ان ادارات خیمه های خویش را با دست خالی جمع کردند و
این درس عبرتی شد برای مشهدیها تا من بعد برای افاغنه کمک جمع نکنند. این
در حالی است که خراسانی ها بیش از سایر مردم ایران با افغانها تاریخ
امیخته دارند.
3. قبلا در مورد دید
قومگرایانه ایرانیان نسبت به افغانستان نوشتم. براساس مشاهدات خودم، از
میان تمام لایه های اجتماعی ایران، نیرو های تحت پوشش وزارت اموزش و
پرورش انسانی ترین نگاه و رفتار را نسبت به افغانها داشته اند. من شخصا
در تحلیل این مساله به متغیر خاصی نرسیدم جز این که شخصیت معلمی و کارکرد
انها را در قضیه دخیل بدانم. جالب تر این است که حتا در حوزات علمیه که
باید دیدگاه فرا قومی و ملی داشته باشند، دید قومی غالب بود. در مورد
هزاره این وضعیت خیلی حاد بود. من در سال های 1370 یا 1371 روزی گذرم
افتاد به اداره طلاب غیر ایرانی که در حال پذیرش طلاب به منظور اعزام
مبلغ به افغانستان بود. یکی از متقاضیان، طلبه ای بودهزارگی از ولایت
غزنی. رییس دفتر طلاب غیر ایرانی در میان جمع او را رد کرد و گفت که وی
"سبیل چنگیزی" دارد. مشاهده می کنید که حتا برای حوزه منتسب به امامان
شیعی رفتار قومی غالب بود و گزینش ادمها برای ارسال به سر زمین مادری شان
با دید نژادی انجام می شد.****
نمونه خیلی عیان و برجسته دیگر
مساله رفتار ایرانی ها با مرجعیت ایت الله کابلی بود. چون مساله مرجعیت
ایشان در مشهد شکل گرفت و من هم به عنوان یک فرد از حامیان این امر بودم،
تا حدی با اوضاع ان روز اشنایی دارم. ایرانیها خیلی کار شکنی کردند و بر
تک تک افراد موثر در مرجعیت ایشان فشار وارد نمودند. مرحوم ایت الله محقق
خراسانی، که بدون او مرجعیت ایت الله کابلی میسر نبود، بسیار اذیت شد و
حتی در هنگام رحلتش اجازه ندادند جنازه ایشان در حرم امام رضا دفن شود.
وزارت اطلاعات مدت چند ماه رساله ایت الله کابلی را اجازه چاپ نداد و بعد
شنیدم شرط کرده بود که ایشان نباید قم را ترک نماید. معنای این شرط زمانی
فهمیده می شود که به موضعگیری روز نامه جمهوری اسلامی توجه کنیم. ان روز
نامه از مرجعیت ایشان با "ضربه به وحدت مرجعیت شیعی" یاد کرد. نکته این
است که اگر ایرانی ها به ریشه مشترک ایمان داشته باشند نباید از پادشاهی
افغانها یا مرجعیت شان احساس خطر نمایند.
4. ازدواج افغانها با اتباع
ایرانی یکی از موضوعات جالب و در خور تامل برای سنجش میزان صداقت و یا
باور به ریشه مشترک داشتن است. در سالهای اقامت مهاجرین افغانی در ایران،
هزاران نفر از اتباع دو کشور پیوند ازدواج با هم برقرار نموده اند. پرسش
این است که چرا ایرانیان به این مساله رضایت دادند؟ مخصوصا که اکثریت
قریب به اتفاق ایرانیان نسبت به افغانها کاملا نگاه منفی دارد و همین
مساله باعث شده است که در بسیاری از موارد طرف ایرانی از این که دامادش
افغانی است احساس خوبی نداشته باشد و یا ان را برای مدتی پنهان نماید.*****
مساله جدی تر این که قانون ایران چنین ازدواج هایی را به رسمیت
نمی شناخت و طبعا کسانی با این گونه پیوند ها ادمهای متخلف محسوب می
شدند. به همین دلیل بود که مقامات دولتی ایران، مخصوصا در خراسان که
"گذشته و ریشه مشترک" بیشتری با افغانها دارند، موضع بسیار شدید در قبال
مساله اتخاذ نمودند. مهنس مفیدی، استاندار پیشین خراسان، در نخستین
موضعگیری ازدواج ها را خلاف شرع و قانون خواند. البته، ازدواج ها طبق
قانون ایران نبود اما غیر مشروع خواندن ان به این معنا بود که افغانها
مسلمان نیستند مگر این که ایرانی ها مسلمان بودن شان را تایید کنند و الا
هیچ مسلمانی نمی توانند ان گونه ازدواج ها را غیر مشروع بخوانند. بعد ها
به تدریج غیر مشروع بودن مساله کنار گذاشته شد اما غیر قانونی بودنش تا
کنون مانده است.
با توجه به خطراتی که این
ازدواج ها داشت، رضایت ایرانی ها در ازدواج با افغانها منعکس کننده یک
بحران عمیق اجتماعی و جمعیتی، عمدتا، در طرف ایرانی بود. از نظر من،
رضایت دادن به ازدواج با افغانها تنها راه عبور، گر چه بد ترین، از این
بحران بود. مقامات ایرانی به جای ان که مشکلات و بحران اجتماعی خویش را
کالد شکافی نمایند و به خانواده های نو بنیاد کمک نمایند، به حملات شدید
بر سر مهاجرین روی اوردند.
5. پس از سقوط طالبان، برخی از
مراجع ایرانی در کابل دفتر باز کردند تا به رتق و فتق مسایل دینی و
مدیریت سهم امام و وجوهات همت نمایند. بر خلاف رفتار گذشته شیعیان
افغانستان، که خود وجوهات را به قم و نجف می بردند، این بار با نماینده
های مراجع عظام بسیار با سردی برخورد کردند؛ بگونه ای که انها مجبور شدند
دفاتر خود را ببندند و پس بروند.
از مجموع انچه که بیان شد، می
توان چنین نتیجه گرفت که تاکید بر مسائلی مانند ریشه های مشترک انهم با
نگاه ایرانی هیچ سودی ندارد. همانطوری که بیان شد، شاهان کشور گشا و
مهاجم در گذشته در فکر ایجاد ریشه مشترک نبوده اند و اگر تهاجم باعث
ایجاد پیوند می شود، افغانها باید از روسها و امریکا به عنوان همریشه های
خویش یاد کنند. زبان هم وحدت نمی اورند. تعجب دارد که در افغانستان هیچ
گونه اثار تاریخی مهم از دوره های سلطه شاهان گذشته ایران بر این سر زمین
دیده نمی شود. مراجع شیعه هم هیچگونه مدرسه ای، دار الشفایی یا کتابخانه
ای در افغانستان نساخته اند تا مردم نوعی از اشتراک فرامرزی را مشاهده
نمایند. در زمان پس از طالبان که جمهوری اسلامی ایران در افغانستان
طرحهایی را اجرا می کند، نگاه برابر به همه گروهای قومی ندارد. طرحهای
ایران محدود می شوند به هرات و چند منطقه در شمال شرق کشور یعنی در
جاهایی که ایرانی ها انها را همریشه خونی و زبانی خویش می پندارند. من
ارزو دارم کشورم با همسایه هایش در دوستی عمیق به سر برد اما این ارزو
تنها در پرتو تغییر در نگاه های مسلط در کشور های همسایه از جمله ایران
شدنی است.
******************************************************
* سایت جشنواره ریشه های
مشترک
http://www.rishehaye-moshtarak.com/intro.php
** قبلا در سال 1375 که هنوز
دانشجوی سال اول فوق لیسانس بودم و در اولین کنگره بین المللی "امام
خمینی و احیای تفکر دینی" مقاله داده بودم که از قضا برگزیده شد و اسمم
در کنار سایر میهمانان اعلام شده بود اما خودم جرئت نکردم اعلام حضور
کنم. خوب من خواستم احترام بزرگان را نگهدارم. ایت الله معرفت سخنران پیش
از من بود و پرفسور ساچدینا از امریکا بعد از من و با کمی فاصله (قبل یا
بعد) پرفسور حامد الگار. من از خوابگاه دانشگاه علامه رفتم به محل کنگره
در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران و وقتی لیست سخنرانان را
دیدم اصلا اعلام نکردم که من فلانی هستم و یکی دو سخنرانی گوش کردم و
خارج شدم. در سال های 79-80 خورشیدی در اخرین سالهای اقامتم در مشهد
مقاله ای دادم به سمینار "اسلام و فمینیسم" که از سوی دانشگاه فردوسی
برگزار شد. در انجا اسمم جزء سخنرانان اعلام شد و نامه و کارت ورود هم
دریافت کردم. این بار خود را آماده کرده بودم که گپ بزنم اما روز قبل از
برگزاری فکسی دریافت شد که دیدم نام من حذف شده. تماس گرفتم که به من
گفتند حتما حاضر شوم و وقت من محفوظ است اما من اصلا نرفتم. این بار نه
ان گزینش احتمال داشت و نه رسیدن.
*** نگاه کنید به گزارش محمد
کاظم کاظمی در سایت بی بی سی:
http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/story/2007/05/070511_v-iran-afghan-festival-sabzavar.shtml
**** اجازه دهید مواردی از
تجربه شخصی خود را هم این جا نقل کنم. در سال های 1376و 1377 بسیار
گرفتار رفت وامد با اداره کل امور اتباع و مهاجرین خارجی واقع در خیابان
ولی عصر بالا تر از میدان ونک تهران و نیز دفتر اتباع خارجی در غرب تهران
بودم. قضیه از این قرار بود که من ساکن مشهد بودم و در ان سالها مشغول
تحصیل در تهران. برای ان که بتوانم درس بخوانم و رفت و امد کنم به مشهد،
خواستم از تسهیلاتی که برای دانشجویان در نظر گرفته شده بود استفاده کنم.
لذا به دفتر کل رفتم و اعلام کردم که دانشجو هستم و به من گفته شد که
سابقه خود را از مشهد به تهران بیاورم. مشهد رفتم و در خواست دادم تا
پرونده باطله ام را به تهران انتقال دهد. بین 9 تا 10 ماه طول کشید تا
پرونده ام در دفتر اتباع در غرب تهران پیدا شود و در این مدت مشهد می گفت
فرستاده و حتا رسید اداره پست را می داد ولی تهران می گفت که نرسیده.
روزی رفتم به اداره کل. وارد سالن اصلی شدم و روی چوکی نشستم تا نوبت من
شود. نوبت رسید. وقتی با کارمند ان جا رو برو شدم (جوانی بود اهل کرمان)
دیدم بلند شد و با صدای بلند همکارش را صدازد که بیاید و ببیند که
"افغونی کت پوشیده". ان همکارش که چند روز پیش به او مراجعه کرده بودم و
مرا می شناخت که دانشجو هستم خواست چنین وانمود کند که صدای همکارش را
نشنیده و ظاهرا در نظر داشت من زیاد تحقیر نشوم و من هم خواستم به او
نشان دهم که چنین اهانت ها برای ما عادی شده، کمی خندیدم. این بار باز
صدا زد که "افغونی می خندد".
در اخر باید نامه ام را می
بردم پیش اقای رستمی، معاون اقای ابراهیمی یا رییس کل، تا امضا نماید. تک
تک نموده وارد دفتر او شدم و سلام کردم. ادم نسبتا هیکلمند، بشاش و دارای
نگاه تیز از پشت میزش بلند شد و سلام داد. من فورا خود را کنار کشیدم تا
راه خالی شود. احساس کردم شخصیت بزرگ و محترمی پشت سر من قرار دارد و
رستمی برای او احترام می کند. با ان که نوبت من بود سعی کردم کنار بایستم
تا ان فرد محترم کارش یا صحبتش تمام شود. دیدم رستمی دستش را به سمت من
دراز کرد تا دست بدهد. نا خود اگاه بر گشتم به سمت درب تا ببینم که کسی
دیگری غیر از من نبوده است. برگه را امضا کرد و بلند شد و با من دست داد
و خدا حافظی نمود. با خودم گفتم که رفتار بد ایرانی ها با ما چقدر تاثیر
سو گذاشته که اصلا توقع نداریم که با ما خوبی شود و یا کسی به ما حرمت
نهد. در موارد دیگر این داستان را برای چند تن از مراجعین نقل کردم و
متوجه شدم که رستمی به انها هم احترام نهاده است.
از انجا رفتم به غرب تهران تا
برایم جواز تردد صادر شود. سر انجام رسیدم به محل کار اقای باقری، مسوول
امور افغانی ها و عراقی ها. باقری ظاهرا از معلولین و جانبازان بود. نامه
را دادم و خواند و پرسید که چه کسی اجازه صدور ان را فراهم کرده که در
جواب گفتم یکی از کارشناسان اداره کل. بسیار اتشین شد و گفت:" چه
استخوانی را پیش چه سگی گذاشته است!" محل کارش در زیر زمین بود و در سالن
و در حضور مراجعین زیاد، لذا همه افغانهای حاضر و عراقی هایی که فارسی می
دانستند به من نگریستند تا بدانند این "سگ" کیست. برامدم و یک لحظه به
یاد رستمی افتادم و در همان حال که از حیاط ان جا خارج می شدم تصمیم
گرفتم خود را از شر" ادمها" نجات دهم.
***** این روحیه حتی در خارج
از ایران هم کم و بیش صادق است. زمانی که مشغول اموختن زبان فرانسه بودم،
همکلاسی داشتم ایرانی که ادمی بود خیلی با نمک و جوک پران به معلم. بار
ها از یک افغانی برایم تعریف می کرد و فورا تاکید می نمود که قیافه اش
مثل افغانی ها نیست. بعد، یکی از وطنداران کابل نشسته ام گفت که ان جوان
قزلباش است و داماد ان ایرانی شده است. دو نکته ا از سخنان ان همکلاسی
ایرانی قابل استنباط بود: افغانی یعنی هزاره و دیگر این که داماد داشتن
افغانی ولو این که "قیافه غیر افغانی" داشته باشد قابل اعلام نیست. تا
کنون که چند سال از ان زمان گذشته از دامادش پیش من به عنوان دوستش یاد
می کند.