سلام

(نشریۀ الکترونیکی)

محل طرح دیدگاهها و بحثهای سیاسی، حقوقی، تاریخی، ادبی و اجتماعی

   
 

صفحه اول | در باره ما | آرشیو | تماس با ما | نظرات شما | عکس | گوناگون| کتاب

 
 

 
 


15 اوریل 2007
 

وارث بدون زمین

 

مدتی بود که از او خبری نداشتم. فقط می دانستم که در هرات است و بس؛ گاهی در جبرییل دیده می شده و گاهی در شهر خواجه. در هر تماسی با هرات یا مشهد از دوستان می پرسیدم که فلانی کجاست و اوضاعش از چه قرار است. بالاخره، دوست عزیز دیرینه ام برهانی شهرستانی مرا در جریان قرار می دهد و برای اطلاع بیشتر سفارش می کند تا به محترم هاشمی کلان زنگ بزنم که این کار را می کنم. ایشان لطف نموده تلفن او را به من می دهد. دیر وقت شب است به وقت ایران؛ لذا منصرف می شوم و می مانم تا فردای ان روز. ساعتی را در نظر می گیرم و از باب احتیاط به اوت لوک می سپارم تا به یادم بیاورد اگر من دچار غفلت شدم. اما نمی شوم و نزدیک های مغرب به وقت قم به ادرسش زنگ می زنم. کسی دیگری گوشی را بر می دارد که مرا نمی شناسد. خود را معرفی می کنم و می گویم از راه دور از ان گوشه عالم زنگ می زنم و می خواهم با حاجی صحبت کنم. احساس می کنم علاقه ای به این کار ندارد، ولی می گوید که قطع نکنم تا گوشی را به اتاقش ببرد. نمی دانم بین دو اتاق چقدر فاصله وجود داشت اما برای من وقت زیادی بود. می گوید خواب است ولی من می دانستم که ساعت چند است. متوجه می شوم که امکان صحبت نیست؛ بنائا محترمانه می گویم که دو ساعت دیگر باز زنگ خواهم زد تا شاید بیدار شود. قبل از دو ساعت تلفن می زنم اما احساس می کنم که باز مشکلی وجود دارد. به خاطر می اورم اولین باری را که دچار مشکل سکته شده بود و در ان زمان من هم در مشهد بودم. ان بار وقتی برایش زنگ زدم احساس کردم پشت تلفن دلش گرفت و با ان که کمی ازش ناراحت بودم، من هم احساساتی شدم. وقتی مشهد را به مقصد کانادا ترک می گفتم مرا به اتاقش دعوت کرد. غذای خوبی پخته بود اما من بیشتر دزدکی در سیمای او خیره می شدم. او یاد اور نسل مستضعفین بود. نسلی که رویای بزرگی داشت اما ....

خوب به من گفتند که در مشهد زنگ بزنم و پیامی را به فلان ادم برسانم که بدون درنگ قبول می کنم. چون اولا موفق شده بودم مطمئن شوم که او قادر به پیام دادن است و ثانیا احساس کردم که هر دوی مان ممکن بود پشت تلفن احساساتی شویم که این کار برای پیران عیب است.

پیامها را می رسانم. می ماند تا امروز که 15 اوریل 2007 است. امروز زود زنگ می زنم ولی به خود می گویم که نباید احساساتی شوم. به خودم سفارش می کنم و اندرز می دهم که در موارد سخت ادم حتی الامکان بر خودش مسلط باشد و کاری نکند که فرد مریضی را نا راحت تر کند.

گوشی را بر می دارد. می گویم با حاجی مهدوی می خواهم صحبت کنم. گوشی دست به دست می شود اما سر انجام صدای بسیار ضعیفش را می شنوم. طبق معمول پیشقدم می شود در پرسیدن احوال من با ان که از مریضی سختی رنج می برد و به خاطر سکته مغزی صحبت کردن برایش دشوار است. حقیقتا دلم گرفت اما کوشیدم بر خودم مسلط شوم. با ان که هنگام صحبت کردن با اقوام و دوستانم در ایران و افغانستان می کوشم از روزگار و وضعیت زندگی مادی شان نپرسم تا کسی از من پول قرض نخواهد و در نتیجه شرمنده انها نشوم، از او می پرسم که زندگی اش چگونه است. بر خلاف گذشته اش که احساس می شد طلب کردن پول را دوست داشت این بار از زبانش قناعت می شنوم. این مساله مرا بیشتر شرمنده می کند. می گوید بدون کمک فرد دیگر نمی تواند راه برود. برخی از قسمتهای بدنش فلج شده است و در کنترلش نیست. هر چند می دانم که سوالم مزخرف است، می پرسم که چرا دکتر نمی رود. به جای ان که بگوید که پول ندارد، می گوید که دکتر وجود ندارد.

مهدوی از بانیان و چهره اصلی گروه مستضعفین بود که بعدا طی مذاکره با شهیدین واحدی و مزاری در سازمان نصر گرد هم جمع شدند. در سازمان ظاهرا به دلیل اختلافات فکری و تکیه بیشتر او بر مسایل ملی مورد بی مهری قرار گرفت. نام علی اکبر مهدوی برای برخی تداعی کننده شکست اقتصادی است. او پیش از همه از فداکاران و بعد قربانیان احساس صداقت و خدمت به مردم محروم است چه زمانی که در عراق بوده است و یا در سوریه و ایران. او در نحوه مبارزه اش بیشتر چشم به مبارزان فلسطینی داشت. ارزو هایی بزرگی داشت که براوردن انها امکانات یک دولت می خواست نه درامد طلبگی مهدوی یا پول پرداخت شده توسط دوستانش که تحت تاثیر مهدوی می خواستند به جایی برسند. ایده مهدوی زیبا و مهم بود. او در اول زندگی سیاسی اش فهمیده بود که شعار هایی که توسط رهبران گروه های سیاسی افغانستان زده می شوند کاملا مزخرف و بی فایده اند. انها از ازادی می گویند اما بیشتر و بیشتر برده می شوند؛ عزت می گویند اما تنها ذلت و خواری را کمایی می کنند؛ از پیشرفت سخن می گویند اما عملا افغانستان روز به روز به عصر حجر نزدیک تر می شود؛ خدمت می گویند اما خیانت می کنند.

حرف مهدوی این بود تا زمانی که استقلال اقتصادی به دست نیاید، استقلال سیاسی به دست نمی اید. این مشکل تمام کشور های جهان سومی بود که 40 یا 50 سال پیش شروع کرده بودند به بدست اوردن استقلال سیاسی از کشور های استعمار گر. اما بعد ها و با توجه به ناتوانی ان کشور ها در حفظ استقلال سیاسی، نظریه پردازان سیاست و توسعه نوشتند که استقلال سیاسی بدون استقلال اقتصادی به دست نمی اید. افتخار مهدوی در این بود که بدون سابقه اکادمیک و بر خلاف جریان غالب بدرستی دریافت که استقلال اقتصادی چقدر مهم است. مهدوی بیکار ننشست بلکه خواست ایده خود را عملی کند. او به سراغ خارجی ها نرفت تا پولش دهند و او در پرتو ان ازادی را به دست بیاورند چه این کار حرکت بر روی دایره بود. او به سرمایه اندک خود و دوستانش بسنده کرد تا سرمایه گذاری کند اما شکست خورد. این شکست نه تنها به معنای از دست رفتن سرمایه مالی بلکه خیلی از دوستان نیز بود. این مهدوی بود که باید فحاشی ها و توهین ها و یا گله ها و زخم متلک های دوستان را تا حالا می کشید.

مهدوی بیش از همه رهبران رفته و مانده هزاره به تفکر بها می داده است و بیش ازهمه تاثیر مستقیم و غیر مستقیم فکری در میان مدعیان روشنفکری هزارگی اعم از تحصیلکرده و کارگر در ایران داشته است. مهدوی پرچمدار کسانی بود که با پول خودش کتاب می خرید و از این مرغداری به ان کارگاه می رفت تا به هموطنانش کمک کند و استعداد انها را شکوفا سازد. او بانی کتابخانه رسالت بود که پاتوقی بود برای طلاب جوان در ایام خیزش جنبش فکری در میان نیرو های روشن هموطن ... .

چهار ساعت پس از تلفن من، دوست عزیزی از قم تماس گرفت. صحبت مان به مهدوی کشید. او کمی شکوه کرد از روزگار و از اصحاب قدرت و ثروت. خواستم بگویم که توقع از اصحاب ثروت و قدرت انهم از جنس افغانی و هزارگی اش بیهوده است ولی او که معتقد به خدا و دین است گفت که اخلاقا بزرگان ما کار درست نمی کنند. پرسیدم که این بزرگان کیانند که بزرگی نکرده اند. او گفت که انها در ایام سپری مرخصی در قم نه تنها از مهدوی عیادت نکردند که حتی یک تلفن هم نزدند. من گفتم زیاد توقع داری ای عزیز دل برادر ( این اصطلاح یاد اور فیلم مارمولک است و هر زمان که می گوییم کمی می خندیم). در جوابم گفت که اقایان:

     1. جلالتماب عرفانی یکاولنگی، سناتور

     2. جلالتماب واعظی شهرستانی، مشاور کرزی

     3. جلالتماب دانش اشترلی، وزیر عدلیه.

گفتم: صحیح! این ها که بسیار نزدیک بهم بودند در عصر ماضی.  فورا به یاد یکی از نصیحتهای (بر گرفته از کتب دینی) جلالتماب واعظی شهرستانی افتادم که می گفت دوستی و دشمنی باید حد و اندازه داشته باشد و راه فرار همیشه باز باشد. یعنی ادم هم بتواند به دوستی پایان بخشد و هم به دشمنی. دیدم ادم های بزرگ همیشه دور نگر هستند.

مهدوی خیلی به مستضعفین دلبسته بود. وقتی در سازمان با دیگران جمع شد، او قید و شرط کرده بود که ارگان نشراتی سازمان باید به نام مستضعفین باشد. در ارم سازمان و پیام مستضعفین ایه 5 سوره قصص امده بود که در ان به مستضعفین، به انانی که از سوی قدرتمندان به استضعاف کشیده می شوند، وعده وراثت زمین داده شده است. جلالتماب دانش، وزیر عدلیه، تا پایان عمر سازمان نصر مدیر مسوول و سر دبیر نشریه پیام مستضعفین بود.

وقتی به مهدوی و گذشته اش فکر می کنم او را سمبل واقعی مستضعفین می بینم؛ مانند کسانی زیادی که واقعا جان و مال شان را دادند و وارثین مستضعف بر جا گذاشتند. مهدوی که ارزو داشت مسفضعفین وارث زمین شوند اکنون خود وارث بدون زمین است.

 

علی احمد راسخ

 

 

 

نظرات شما

 

#1 | 4/21/2007, 1:05 am, EST | ali payam   
 
دوست عزیز آقای راسخ! این نوشته ات راجع به مهدوی و سرگذشت مهدویها مرا سخت تحت تأثیر قرار داد. من هم راجع به نوشته ات اگر بتوانم در وبلاگ خود می نویسم. خیلی عالی بود. این نوشته ها خیلی خواننده دارد و خیلی کیف کردم. خیلی متأثرم اینک.
 

#2

 

عالی جناب راسخ صاحب!

سلام

 

شب ساعت حدود 9 به وقت افغانستان بود

برادر شیرین روشان صاحب پیام شما را همراه بامتن وارث بدون زمین ، برایم داد، دربدو نهایت خرسند شدم

باحرص و لع سطورها را می خواندم – عنوان وارث بدون زمین و متعاقباً محتوی آنرا با تاً نی مرور کردم ، آه خدایا نمی دانم آن لحظات چسان سپری میشد ، گونه هایم داغ شده بود فروغ چشم هایم به تیره گی کرائیده وقطرات اشک برصورتم لغزیدن گرفت متوجه نبودم که در کجایم،  دستهای یکی ازهمکاران ادارهء محل کارم مرابخود آورد وضعیتم اورا نیز متاثر نموده بود – شما فقط شنیده اید – آه من از نزدیک بارها شاهد وضعیت حاجی صاحب بوده وازدردهایش شمه های چشیده ام که هرگاهی به یاد او می افتم درخودفرومیروم تلخیهای شب وروز های زندگی اورا درضائقه ام مزمزه میکنم . آه چندش آور است مهدوی بزرک که از ترواشات استعدادوکمالش بهره ها بردیم وبردند . چسان ایام را به تنهائی و آنهم (غربت در وطن می پیماید)

اگر هم اراده دیدار همکاران سابق را بنماید لاجرم زجر زیاد وزحمت طاقت فرسا را تحمل کند تا تماسی داشته باشد.

گرچه لختی ازوقت شمارا میگیرم:

راسخ جان قند – اجازه بده خاطره از یک دیداررا از ایشان باشما زمزمه نمایم. تقریباً اواسط زمستان 82 بود حسب اجرای وظیفه ( سرکشی از مناطق زمستانی ساحه سنک تخت مربوط پروگرام تعلمی آکسفام به ناوه خلبرک رفتم) خواستم خدمت حاجی صاحب رفته عرض ارادت نمایم یک شبی را در کنار اوباشم زمانیکه در محل اقامتش رفتم – چه گویم در اتاق تنها که یک پایه بخاری چوب سوز که اورا از سرمای 10 درجه منهای صفر حفظ نماید ویک بستره ومقدار لوازم وچند جلد از کتابهایش مونس او بود بادیدن من در آغوشم گرفت پیشانی ام را بوسه داد باعقده گره خورده در گلو گفت فلانی شما درقبال اولاد وطن رسالت دارید تاسلامت هستید ازخدمت نمودن دریغ نورزید. باجسم واندام لرزان وسخنان بریده بریده ایشان صحبت ها گل کرد از زمزمه های دردورنج که التهاب درونی اورا تداعی میکرد با دقت تمام گوش دادم وگفتم بلی او ورنجهایش و آرزوهای که خواب عملی شدنش را در ذهن داشت سخن ها گفت و از این که مجال از او صلب شده بود ناله های دردناک داشت یادم نمی رود که هر نیم ساعت عارضه ( دیابت) اورا به بیرون می کشیدو ..............

آنچه که بیشتر آدم را آزار میدهد بی مهری دوستان وهمقطاران پیشین ودردتنهای آن روح بزرک بالاتر از هر دردی وفراموش شدنش همچنان- هرگز فراموش نخواهم کرد که دراوایل تابستان 85 چند روزرا در کابل با او نزدیک تماس داشتم وضعیتش بیشتر وخیم شده بود خوشحالم از اینکه جناب عالی باایشان غم شریکی نمودید وکوچک تانرا نیز سهمی دادید. ادامه نوشتنم برایم ناراحت کننده است:

درمورد حاجی کاظم یزدانی

یک مورد رامن وعلی مظفری شاهد بودیم که مهمان خانه های حضرات مملو از رجال های آنچنانی بوده ولی یزدانی عزیز درکوچه پس کوچه های کابل سرگردان بود نمیدانم شب هارا در کدام گوشه ای هوتل های کذائی سپری میکرد در فرصت ممکن بازهم خواهم نوشت.

 

 

بگذار تا بگیریم چون ابرو در بهاران                                   کز نای ناله خیزد روز نبود یاران

 

کوچک شکست خورده ات

واحدی

14 می 2007 نیلی

نوت : بازهم فراموشم نکن

 

نظر